غرب! غرب! – ۲

می‌گذرد این روزهای برهنه؛ چرا متوجه نیستی که تو را به که و مه واگذار کردند.
فراموشی سرمایهٔ ماست. آن روزی که به یاد بیاوری نفس گرم‌ام بر روی پیشانی‌ات نوازش‌ات می‌داد دودمان‌مان به باد خواهد رفت.
چشم‌های ساکت‌ات رازهای نهفته و نگفته دارد.
چرا نگقتی فرار راه چارهٔ ماست؟
ماندم و روح‌ام را به هیچ‌کس نفروختم.
شیطان بارها دور من می‌چرخید و من دل‌نگران از دوری تو.
پیام تو تا میلاد خورشید ادامه داشت.
دیدی چه زود غرب زده شدم؟
پایان من مردن خورشید نیست؛ نخستین روز شادمانی همگان باشد روزی که نباشم.
هیچ‌ و پوچ‌ام.
در بحرالمیّت پرشور غلت می‌خورم.
همه روزم فدای یک اخم تو.
چیزی به تن ندارم و تمام افکارم پیداست.
از سر تا پا بی انتهایم.
پنهان بودن اجباری رسم دیرینهٔ ماست.

بیان دیدگاه