پیدایش تو

دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.

تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.

مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.

بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.

سلام، دوباره

تهران! من را ببخش. این پوزش من برای غربِ آینده هم استمرار دارد.

اکنون اما پوزش من را بپذیر، تهران.

دوستان! پوزش من را بپذیرید. گناه بر همه‌ٔ جسم‌ام سایه افکنده.

خستگی بر روح‌ام من را می‌کشد؟

ونک

کجایی عزیزکم؟

فکر کنم یک جاهایی در غرب تهران خاک شده‌ام.


تلی از خاک بر روی خاک من از موشک‌هایی که همین روزها به شما خورد.

ترافیک تهران. ماشین‌های روانی در خیابان که تو را نمی‌بینند.


بوی دود روی لباس شسته شده‌ دیشب که تا صبح فکر می‌کردم خشک می‌شود یا نه.

دیر از خواب بلند شدن و رسیدن به ظهری که در انگلیسی پس از ظهر است.


سرما و گرمای تو همه جا بود.

بدون آن‌ها مُردم چه شود؟

بیهوشی

نوای بیمارستان را دوست دارم.

به یادآوردن هیچ را دوست دارم.

تو را دوست دارم.

رازها را دوست دارم.

گذشته‌ها را دوست دارم.

فدای تو همه‌ دوست داشتنی‌هایم.

 

درمان

دراین کاروانسرای، بمیر!

بمان در این کاروانسرای،

بمان در این مقصد نهایی.

بیابانی شرجی بیش نیست بیرون از این کاروانسرای.

مردن رمز هر کس نیست.

مردن کار هر مَرد نیست.

ماندن کار بشریت نیست.

جرأت برای همه نیست.

خون و خاک از جبراییل تا اکنون با هم بسته شده‌اند.

دریای ابدی به رنگ خون در انتظار توست.

کاروانسرای ما جای هر کس نیست.

خانه‌ای پوشالی بر فراز درّه‌ای نیست.

چشمان همیشه بسته رمز آرامش ماست.

صدایت را نشنوند مبادا که این رمز هلهله گویان در این دشت پخش شود.

مبادا چشمان‌ات را در این جمع ببندی که بفهمند رازت را.

نجوا کن رمز چشمان بسته‌ات را در این کاروانسرای، تا بگویم داستان ابدی‌ات را.

باید

سهم من از این جهان واگن‌های کند است.

سهم دیگران آینده‌ای پر از واگن‌های پرشتاب، روزهای روشن وجهانی سبز.

به من فکر نکن. به نیستی من فکر نکن.

نیستی که دیگر فکر نیست.

من از ازل نیست بودم و نبودم.

فکر نبودم.

نبودم.

هیچی‌ای من نابودی نیست، هیچ‌ام، نیستی‌ای ست.

کجایی؟

سهم من هیچ از همه‌چیز ست.

سهم دیگران، همه‌چیز.

نیستی و هیچی. این است جهان پوچ من.

کجای‌ام؟

فدای همهٔ هستیِ تو نیستیِ من.

به من فکر نکن؛ همان رود خشکی‌ست بر هسته‌ی هیچ.

جان پر از خالی من در غزه و تهران است.

فدای همه‌ی اشک‌های پر امیدتان شوم.

جای چشمان من دایره‌های پوچی است بی سود.

فدای نوای گریه‌ها‌ی معصوم‌تان.

چشم‌هایتان کجاست؟ خاور یا باختر؟

نیستی‌ام نمی‌گذارد بگدازم.

این نسوختن جان مرا گداخته‌تر از خورشید کرد.

کجاید؟

همین نیستی من فدای دیگران.

فرمان تو

هیچ هستم. در این بیابان، در این شرجی آهسته آهسته هیچ‌تر می‌شوم.
زنده نیستم، قارچ‌های سمی مرا نوای یار می‌دهند. به عشق پوچی دوان دوان می‌روم به فرمان آن‌ها.
کجایی؟ تو نتوانی پیدایم کنی چون من هیچ‌ام.
خمارم. خمار هیچ بین ما.
بین فاصلهٔ ما پر از پوچی ست.
نوایت می‌نوازد قارچ‌های سمی درون‌ام را.
مخمر شوند به ندای تو، به هوای تو، به بوی تو.
دوان دوان فرمان شوم به سوی تو.

سادگی

آن چیزی که در این ایماژ می‌بینم به شدت خرد است. خردی از ما ست نه صورت زیبای شما.

فردا نیست. امروز چیزی نبود. دیروز که به حقِ نگرانی تو همه نابود شدند.

ای فریادها بیایید که سال‌ها تنها پژواک شما را در ذهن تجسم کرده‌ام.

به سادگی نشد.

به گرما نشد.

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.

پریشان

روزی خواهم رفت که ندانم چرا خواهم رفت. یقین دارم که ناتمام خواهم رفت. زیبایی بوم نقاشی به همین ناتمامی طرح‌اش است. شاید بدون رنگ باشد شاید نیمه رنگی.
دردهایم را بر دوشم خواهم گذاشت و زاری کنان از تپه‌های برزخ بالا خواهم رفت. بر پناه تو خار چشم‌هایت را تاجی کنم و برسر گذارم.
خندان‌ام و ساقی آسمان‌ها گریان.
کجایی؟
نیستی بر تمام هستی سایه انداخته. پوچی بر همه فراگرفته. گویا فروپاشی نزدیک است. روزی که قاشقِ سبز پلاستیکی خرد شد؛ برق از چشمانم رفت، سیاهی همه جا را گرفت.
آوایی به گوش نمی‌رسد،‌ ایماژی به چشم‌ها نمی‌آید.

غرب! غرب! – ۲

می‌گذرد این روزهای برهنه؛ چرا متوجه نیستی که تو را به که و مه واگذار کردند.
فراموشی سرمایهٔ ماست. آن روزی که به یاد بیاوری نفس گرم‌ام بر روی پیشانی‌ات نوازش‌ات می‌داد دودمان‌مان به باد خواهد رفت.
چشم‌های ساکت‌ات رازهای نهفته و نگفته دارد.
چرا نگقتی فرار راه چارهٔ ماست؟
ماندم و روح‌ام را به هیچ‌کس نفروختم.
شیطان بارها دور من می‌چرخید و من دل‌نگران از دوری تو.
پیام تو تا میلاد خورشید ادامه داشت.
دیدی چه زود غرب زده شدم؟
پایان من مردن خورشید نیست؛ نخستین روز شادمانی همگان باشد روزی که نباشم.
هیچ‌ و پوچ‌ام.
در بحرالمیّت پرشور غلت می‌خورم.
همه روزم فدای یک اخم تو.
چیزی به تن ندارم و تمام افکارم پیداست.
از سر تا پا بی انتهایم.
پنهان بودن اجباری رسم دیرینهٔ ماست.

دسترسی به بلاگ

مطمین نیستم تا کی این دامنه رو خواهم داشت. دامنه‌های دات آی آر در ایران کنترل می شوند. برای همین دامنهٔ جدیدی برای دسترسی به این بلاگ درست کردم.
pej.blog
دامنهٔpej.ir
همچنان در درسترس خواهد بود.

ابرها

همه می روند همانند ابرهایی بی شکل. کسی نگران نمی شود به این ابرهای باوقار.

من می روم مثل دودی بیگانه در ابرها.

خاک خواهم شد در این خانه ی غریب. ای خانه بازگشا و خون در خاک شو.

خون شریانی شو به درازای این خانه غریب.

بیا و بگذر از این خانه ای ابر پرصفا.

رویاهای واقعه

تنازی می‌کند در برهوت پرشکوه من.
غم از ریشه‌های خشکیده‌ی تن‌ام تراوش می‌کند.
می‌زند، می‌کوبد. بی انتها، در سکوت چین‌هایم روان می‌کند سراب نزدیکی‌اش.
می‌دانم!‌ این ناشناخته‌ی پلید تنها ذخیره‌های اشک من را می‌جوید.

غرق شدن

آرام‌تر مثل شکفتن گل رز.
خوش‌تر مثل لب‌خند بعد از هیجان.
پر قدرت‌تر مثل حق نخست‌وزیر.
نرم‌تر مثل آغشتگی لای انگشتان‌.
هوش‌برتر مثل رایحه‌ی عجیب.
گرم‌تر مثل گرمای اصطکاک دو رنگ‌دانه.
بهتر مثل فراموشی شبانه.

مورچه‌ی کوچک – یک

چون فقط دانه‌ی افتاده را هزار بار دوباره برمی‌دارد دلیل بر احمق بودن‌اش نیست. همانند دیگرانی نیست که یک خط را هزار بار، بی‌مفهوم، می‌کشند.

سربازی نیست که لب‌هایش را به‌هم دوخته باشند و کور و‌کرش کرده باشند.

مورچه‌ی کوچک به اندازه‌ی یک دنیا سرمست است. سر‌مستی که راه راست ندارد.

پوست ۳۱

آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم تابستان اذیت‌م نمی‌کند. شاید هم من تغییر کرده‌ام. شاید هم تابستان این‌جا متفاوت است.
البته باید گفت که تابستان و کلا آب و هوای این‌جا متفاوت است. رطوبت هوا آن‌قدر زیاد است که تمام مدت بدن‌ام نم‌ناک است، موهایم هم وزوز شده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که به رطوبت هوا تا این اندازه عادت کنم. اصلا برای‌ مهم نیست.
با همه‌ی این‌ها آفتاب را دوست دارم. روزهای طولانی را دوست دارم. آفتاب چرک‌های زندگی را خشک می‌کند.
بگذار خشک شود هرآن‌چه که چرک‌آلود است.

بالاتر

دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.
تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.
مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.
بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.

 

شارلاتانیزم

همه‌ی عکس‌هایی که می‌بینیم و می‌گیریم بخشی از کار های هنری نیستند. همه‌ی آن‌ها هم، زیر مجموعه‌ی عکس‌های جورنالیستی یا اجتماعی نیستند.
عکس‌های امروز ما بیشتر صرفا ثبت کردن با کمک نور هستند تا هرچیز دیگر. اگر بخواهیم زیرمجوعه‌ای برای‌شان درنظر بگیریم، می‌بایست آن‌ها را “نورنگاری صرف” نامید.
این بهترین اسمی است که به ذهن من می‌رسد. دوربین عکاسی به صورت فیزیکی نوری که از اجسام به آن می‌رسد را بر روی یک ماده‌ی حامد حساس به نور ثبت می‌کند. این نور ثبت شده، به‌طور سنتی، در تاریک‌خانه  در یک فرآیند شیمیایی ظاهر می‌شود. اولین عکسی که در سال ۱۸۲۶ یا ۱۸۲۷ توسط “ژوزف نیس‌فور” گرفته شد هم از رده بندی یاد شده خارج نیست.

شوق ثبت آن‌چه که پیش روی‌ما دیده می‌شود، فارغ از آن‌چه که هست، شاید جرقه ساختن دستگاهی که این ثبت را، البته به‌وسیله نور، انجام می‌دهد بوده است.

 

اولین عکس ثبت شده در دنیا توسط "ژوزف نیسه‌فور"

بعدها بود که این تکنولوژی درخشان شاخه‌های بی‌شماری همچون، عکس‌های هنری، اجتماعی، جورنالیستی، صنعتی، تبلیغاتی و غیره را پروراند.

امروز ما برای گرفتن یک پرتره‌ی ساده احتیاجی به میله‌ی ثابت کننده، ساعت‌ها زمان و پول گزاف احتیاج نداریم. کافی است دست‌مان را در جیب‌مان بکنیم و آن‌چه را که می‌بینیم با کمک دوربین کوچکی ثبت کنیم. اتفاقا، با کیفیت بسیار بالا و بدون محدودیت تعداد.
این ویژگی “بیش از حد در دست‌رس بودن” باعث شده عکس‌هایی که می‌گیریم دسته بندی نشوند. یعنی بازگشت به ‌اولین عکسی که گرفته شد، اما این‌بار با تعداد و سرعت بالا و هزینه‌ی بسیار کم.
همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم خیلی از عکس‌هایی را که من هم می‌گیرم هنری نیستند. فقط عکس یا ثبت نور هستند.
شارلاتان هنری خطرناک است. هر شاتری که باز و بسته می‌شود و فریم “کج” بی‌معنی، بی‌دلیل و افتضاحی دارد، اثر هنری نیست. شارلاتانیزم هست.

لطفا همه‌ی عکس‌های من را هنری در نظر نگیرید. آن‌ها می‌توانند هر چیزی باشند. همه‌ی عکس‌های دیگران را هم هنر در نظر نگیرید.
در ضمن خواهش می‌کنم، هر عکسی که می‌گیرید، دوربینتان را کج نکنید: فریم کجِ بی‌دلیل سرطان هر عکسی است.

جامه‌ی شفاف من

باورکن ما هم‌دیگر را پرت نمی‌نماییم.
این را بدان که ما هم را پرت نمی‌نمایانیم نیز.
و بدان که پرت نمودن نماییدن نمی‌نماید.
و القصه رخسار بر رنگ نمی‌آید و نشانی از آن نه بر می‌تابد و نه می‌نماید.
ما نیز نه بر می‌تابیم و نه می‌نماییم و نه آن را که نباید بنماییم نمی‌نماییم.

الرقه

یک محصول زمستانی دیگر از شرکت فرارآوران بی‌قرار!‍
باز هم مثل همیشه معتبر و اوریژینال!
اپراتورهای فارسی زبان ما 7 روز هفته، 24 ساعته پاسخگوی شما هستند!
همین امروز فرار کنید!
بدون خونریزی و درد! بدون احتیاج به بستری!
خرید پستی! اول فرار کنید، بعد بپردازید!
از مبتدی تا پیشرفته!
توسط استادهای معتبر آمریکایی و اروپایی! (خانم جولیا اسکیپ و مایکل ران)
این مجموعه در یک پک شکیل و زیبا در فروشگاه اینترنتی ما عرضه می‌شود. توجه کنید که تمامی پکیج‌های ارایه شده این فروشگاه با پک کامل و هولوگرام “فراریران عرضه می‌شود!‍
توجه: این فروشگاه‌ در قبال کالاهای فاقد هولوگرام و بدون توضیح فارسی که توسط فروشگاه‌های دیگر و به صورت غیر اورژینال ارایه می شود مسوولیتی در قبال فرار شما ندارد.

یونگ

ای نادیده من! من را بینا کن.
چشمان ام را به حق مریم مقدس (ع) که به خاطر مشکل فنی نیم فاصله ندارد و متعلق به من نیست، بازگشا.
مهم این است که نادیده ی من در جشن و سرور باشد. مهم نیست  که من در آن نقطه ی خاص قرار ندارم. من در جایی قرار دارم که باید بسوزم. چه دلیل که این جا باید سوخت.
فراوانی در هر چیزی هست. حتی لبخند بی دلیل دشمنان که موجب تاسف ماست. ولی نادیده ی من برای لبخند هزاران دلیل دارد.

کارزامی

در حالی‌که سال‌های متمادی از آیت الله درخواست کرده بود تا  او را از گزند گرمای تابستان حفظ کند، این‌ سال سر خود را به آرامی بالا آورد و سپس در برابر عظمت نامتناهی آیت الله سر تعظیم فرود آورد؛
–    اجازه دهید با عمق وجودام گرمای این سال را پذیرا باشم و در پناه شما از آن لذت ببرم.

با این درخواست وی موافقت حاصل شد.

چوب

سمانه! دوست عزیزم!
از این‌که این‌گونه شخصیت تو خرد شده عمیقا متاسفم. به یاد داشته باش عده‌ای هستند که “قدر هیچ چیز” را نمی‌دانند. این جماعت “لیاقت خوبی‌ها”ی تو و هیچ خوب دیگری را ندارند.
به یاد داشته باش اگر می‌خواهی در این دنیای سرتاسر بد ادامه بدهی باید با این‌ها بیش از این خوب باشی. بدی‌های آن‌ها دلیلی مستدل برای بد بودن تو نیست. اگر امثال آن‌ها وجود نداشته باشد که خوبی تو به چشم نمی‌آید دوست خوب‌ام. باید خوشحال باشی که این‌قدر خوب هستی.
“انسان تنهاترین موجود روی زمین است.” و هیچ‌کسی دوای دل شکسته‌ی تو نیست. آن چیزی که تو را شفا می‌دهد، خوب بودن خود توست. با خودات بهتر از این باش. همچنان که با این بی‌لیاقتانی که توفیق اجباری نصیب‌شان شده است و حتی بیشتر از آن.
میزان خود تو هستی نه آن‌ها. آن ها ترازویی ندارند. تشنگانی هستند که فقط کاسه‌ی آبی در دست دارند و دنبال رفع عطش خود. متاع به این گرانبهایی به رایگان نصیب‌شان شده است، چرا باید بابت بدست آوردن چنین چیزی هزینه‌ای پرداخت کنند در حالی که مفت به چنگ‌شان آمده است؟ متذکر شدم که آن‌ها لیاقت ندارند. چه برسد لیاقت چنین چیز گرانبهایی. به آن‌ها اگر لجن مرداب هم بدهی آن را با اشتیاق سر می‌کشند و نه تنها سیراب می‌شوند بلکه سرمست هم می‌شوند.

دوست گرانبهای‌ام! سمانه!

خوب بودن مسیله‌ایی نبوده که تو بتوانی به‌راحتی آن را بدست بیاوری و حال به راحتی آن را از دست بدهی.
سمانه باید فروشنده‌ی زبر دستی باشی. رایگان فروختن خوبی، گران‌فروشی است که هرکسی مشتری آن نیست. بعضی‌ها واقعا خریدار نیست‌اند و فقط برای تفریح آمده‌اند. مشتری واقعی یک کالای گران‌بها خیلی دیر به سراغ آن می‌آید. تو نباید به فکر هرچه سریعتر به سود رسیدن خود باشی. حواس‌ات باشد که متضرر نشوی.

سرمایش

سال‌ها ست که قدرت‌اش به یغما رفته. البته این نظر شخصی خوداش است و او نظر دیگران را در این مورد خاص نمی‌داند. پیش از آن‌که دیدگاه وی مهم تلقی شود، او حتی حق ابراز نظراش را هم از دست داده بوده.
“آزادی” فقط به خاطر تو.
گاهی در حالی که بر روی صندلی مجلل‌اش جابه‌جا می‌شود، به این فکر می‌کند که به راستی دیگر این همه زرق و برق دیگر فایده‌ای برای خوداش هم ندارد.
او فکر می‌کند که با این همه قدرت‌های فرمایشی دیگر چه احتیاجی به بیعت سالیانه با رعیت آزاد دارد؟
پادشاه یاداش نبود که رعیت حق بیعت را دارند.

پاس

دوست داشتن و یا نداشتن را خودام برای خودام تعریف می‌کنم. و به طور قطع این حق برای من محفوظ است. درست است.
درست است که من برای شما چیزی را معین و مقرر نمی‌کنم. نیز این حق برای شما محفوظ است.
من و شما می‌بایست در حباب‌هایی غلیظ در یک چنین شرایطی محفوظ و مسبوط بمانیم.
چه کسی برای من و شما شرط را معین می‌کند؟
من چنین حقی را تنفیذ نکرده‌ام. این اشتباه شما بوده است.
چگونه خود و دیگران را در سایه‌ای گسترده محبوس می‌کنیم؟
بعضی از رسم‌ها اعتبارشان گذشته است.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

ستاره‌ها

از هشتم مارس “سرهنگ معمر قذافی” هم می‌تواند به کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا بدون مشکل و مانع سفر کند.
این روزها یک بهانه‌ی دیگر هم برای شادباش گفتن پیدا کردم.

هدف

می‌نویسم چون نیستم.
من زمین خوردم. آه! ای زمین!
ای زمین!
زمین من.
آسمان و نیستی.
پوچی و فلسفه.
لگد زدن به هر آن‌چه خوب بود.
و این است میراث من.
آه! ای زمین!
خداحافظ بریتانیا
آسمان، سبز فرش شده بود
و گاوهای قهوه‌ایی رنگی که در مرغزار زمزمه می‌کردند تمامی فعل‌ها را.
خودنماییدن.
این نخستین‌بار بود که آسمان سبز فرش شد.
این عکاس عکس نمی‌گیرد
کیف‌اش را نگاه می‌کند و دوربین‌اش را به دست نمی‌گیرد.
هنوز، این کم است.
من خطرناک‌ترین‌ها را هم آزمودم
سپس آزادانه گریستم.
خداوند مرد.
حالا به تو می‌گویم؛
تو بی ارزش‌ترینی،
تو در ذهن پریشان‌حالان و درماندگانی
به یقین تو وجود نداری.
از این اطمینان لذت می‌برم.
ذهن سیال
و بوی عود.
این بود زندگی؟
بخشیدم آن‌را به در راه ماندگان.

————————————————–

پی‌نوشت: دیروز پنجشنبه بیست‌و‌هفتم تیرماه هشتادوهفت جمعی از دوستان بلاگ‌نویس [نام‌ها محفوظ است] به پوچی لبخند زدند. این یکی را هم بخشیدم.

تخت تاج‌گذاری

ببین! بخوان! گوش کن!

: همه بیرون.
: گفتم همه بیرون.
: خیر! بیرون.
: این‌بار جایی خواهم خوابید که به عقل هیچ‌کس نرسد.
. . .

– “هُما” را آماده کنید.

[podcast]http://www.pej.ir/podcast/sovereignty.mp۳[/podcast]

وارنینگ

اصل نوشته‌ی زیر از  سری چهاردهم بلاگ فرهنگسار (بخوانید “گی‌فرهنگ”) هست. بدون هیچ تغییری اولین پست سری چهاردهم را کپی پیست کردم. فقط بعضی جاها را پررنگ کردم.

بعد دستشو می‌کشه روی لبه‌ی دستگاه
– ببین چه طرحی داره؛ اینا رو از سوئد می‌آرن، با اون ژاپنی‌ها فرق داره. یه کم سخت‌تر ضامن‌اش در می‌ره، ولی می‌ره.
بعد با یه ضربه ‌محکم محفظه‌ دستگاه خودپرداز رو می‌شکنه
– اما به نظرمن تونل رسالت هم واقعا زحمت برده، می‌بینی چه آسون شده رفت و آمد؟
آره خب، پول برده
– نه بیشترش عشقه
یه کامیون ولوو بی سر وصدا از کنارشون رد می‌شه. فقط صدای تق‌تق داشبوردش شنیده می‌شد و بس
شب تو خونه هر دو کنار شومینه دراز کشیدن و ظاهرا خواب‌اند. اولی گردن امین رو آروم فشار می‌ده:
– هیچ می‌دونستی من اصلا پلیس‌ام؟
– آلان یه هفته‌ای می‌شه… آره … چی؟ آره، یه ریز می‌باره
… بعد می‌کارینش، می ذارین رشد کنه. لازم نیست چارچنگولی مواظبش باشین. همین که هر چند هفته یه بار بهش سر بزنین کافیه. بیشتر مثله یه کاکتوس می‌مونه، … تو که باید این چیزا رو بدونی. البته بوی خاصی داره، شبیه نارون می‌مونه بوش. یه جور خاصیه، ولی وانمود می‌کنه معمولیه. و البته خب چیز دیگه‌ای که هست، مسلما بارون براش بسه.
سال 2002 تا سال 2008. میشه … 6 سال
– 6 سال؟
– تا حالا تو دستت یه لامپ یا یه لیوان یا یه چیزی شبیه اینو خورد کردی؟ فقط نباید بترسی
آروم باش جغد خوشگلم، آروم. فقط خواستم شوخی باهات کرده باشم
دیروز که داشت ازروی پل عابر رد می‌شد شیطان رو دید، یعنی منظورم اینه که خود شیطان رو. خیلی مودبانه سلام کرد، از ترس یا شاید از شدت خوشگلی‌اش. یه سره قهوه‌ای پوشیده بود. وقتی به چشماش نگاه می‌کرد چـِت کرد. باور نمی کرد اون زیبایی رو. انگار فهمید که گیه، چون آروم زد به دست خانمی که باهاش راه می‌رفت و هر دو بهم نگاه کردند و بعد هم بهش پوزخند زدند
– تو هلسینکی؟

DSC_0009xt

 

غرب! غرب!

بگذارید تا پایانی را بگویم که هیچ‌گاه آغازی نداشت.
قسم به دوری ِ تو که همین نزدیکی‌ها پرسه می‌زند، من گفته بودم. چیزی راجع‌به رازهایی که خورده بودیم گفته بودم.
راستی یادم رفته بود بپرسم. تو خواب من را هم می‌بینی؟
من سال‌هاست خواب‌ام.
پدر!
این قطعیت تو بود. نه آن‌چه که پیش از این، تو من را در هیبت کت و شلوار سرمه‌ایی دیده بودی.
عزیزکم! من انسان نیستم. درک نمی‌کنی؟
اگر یک بار به این فکر می‌کردیم که چرا دهان من بسته بود، شاید حالا پسته‌های باغ خندان بودند.
بیا تا من شنل قرمز‌ام را به جای کت و شلوار سرمه‌ایی بر تن کنم تا ببینی من سبزم. گاهی هم زرد، مثل نسیم.
قسم به اتوبوس‌های قرمز دو طبقه که من به تو نزدیک‌تر شده‌ام.
لابد از خودت می‌پرسی تفاوت من با آن‌ها چیست؟ من فقط هزاران مایل با آن‌ها فاصله دارم.
حالا چه تفاوتی می‌کند که “Covent Garden” باشد، یا جایی که شش ماه یا شب است یا روز؟
مهم این است عزیزکم که من چند ده کیلومتری به غرب نزدیک‌تر شده‌ام و تو نمی‌دانی که قلبی درد دارد و اکوکاردیوگرافی می‌شود، اما از طرفی قلبی هم بود فشرده که هیچ‌گاه درمان نشد.
روابطی که به درب خروج اضطراری اعتقاد دارند همیشه باز هستند.
دیشب شنیدم سوسک‌ها می‌گفتند غریبه‌ایی این‌جاست که گوشواره‌ایی به گوش‌اش دارد. و من از دیدن‌شان تعجب نکردم.
طبیعت همین هست دیگر!
می‌دانی بعضی وقت‌ها آدم دل‌اش می‌خواهد در لجن شنا کند.
عزیزکم! قسم به خیابان پردیس که من چند کیلومتر به تو نزدیک شده‌ام.
می‌دانم که من نمی‌توانم تو را در آغوش بکشم. این از لحاظ پزشکی یک امر طبیعی است.
نسیم! نمی‌خواهی کمی بنشینی تا من فقط به تو نگاه کنم؟
من به غرب نزدیک‌تر شده‌ام.

اعتراف

دگرگونی در نوشتار از این پس اعمال می‌گردد.

استفراغ خوشمزه‌ترین خوردنی است.
هات‌چاکلت بدترین نوشیدنی گرم برای یک عصر دل‌انگیز است.
من همیشه هات‌چاکلت می‌خورم.
تنفرآمیزترین نوع رابطه‌ی جنسی و عاطفی برای من*،‌ همجنسگرایی است.
حالم از همجنسگرایی به‌هم می‌خورد. تا حدی که خوردن هات‌چاکلت برای من بسی ساده‌تر از آن است.
همجنسگرایی بیماری نیست. ولی معتقدم سست‌ترین و قبیح‌ترین وبدترین نوع ارتباطی که بین دو انسان برقرار می‌شود، رابطه‌ایی مبتنی بر همجنس‌خواهی ِ جنسی و عاطفی است.
تندتر؛ خنده‌دار ترین جمله‌ایی که خوانده‌ام وشنید‌ه‌ام این است: Gay and Proud. نپرسیدم و نخواهم پرسید که به چه چیز همجنسگرایی می‌توان افتخار کرد. پس دنبال جواب آن نیستم.
همجنس! همجنس! همجنس! تمام‌اش کنید.
همین‌قدر برای حالا کفایت می‌کند.**

*: منظور از من عالیجاه پژ می‌باشد. [پانوشت برای تاکید است.]
**: کامنت‌ها باز است ولی پس از تایید عالیجاه پژ به نمایش عمومی در خواهند آمد به نظر من احترام بگذارید همان‌طور که من به نظرهای شما احترام خواهم گذاشت.

—————————————————————-

به‌روز شد: “رامتین” در تاریخ ۶ مهر ۱۳۸۷ پستی در ارتباط با این پست من نوشت: لینک پست رامتین

۹ مهر: نظر برخی دوستان بر این است که این‌طور به‌نظر می‌رسد که من در پاسخ به کامنت‌ها با عصبانیت برخورد می کنم. اگر این‌طور به‌نظر می‌رسد از شما پوزش می‌طلبم و این نکته را اضافه می‌کنم که بحث برای من فقط فضای جدی دارد.

پیرامون من

همه‌ی ظرف‌هایی که روی کابینت‌ها را به شکل L اشغال کرده بودند.حالا همه‌ی ظرف‌ها را شستم.

باور کن زیبای من! این چنین است رسم روزگار.
از میلیون‌ها آدمی که زاده می‌شوند، فقط تعدادی در اقلیت‌اند و از آن اقلیت باز تعدادی در اقلیتی دگر و از آن اقلیت دگر تعدادی مثل من . . .*
این من ِ من است.

تازه که گذر روزگار این‌طوری است.
حالا که درست همه چیز بی‌هوده است.**
همین حالاایی که حالا حالا ها قرار نبود بیاید.
مستی‌های من که برای بعضی از شماها آشناست.
و تاریک‌خانه‌ی من، [و باز این من ِ من]
و برای سالیانی که من نخواهم بود و پیش از آن بر چوبه‌ی دار در آخرین لحظه فریاد بزنم: زنده باد خودم!
تو فکر می‌کنی اهمیت دارد؟
نه جدا؟ [ که جدیدا [که جدیدن شده،] جدن]،
باید سال‌ها پیش که شوهر خواهرم که حالا شده پسر خاله‌ام به همین بلندی فریاد زد: نه بیبنم جدن جرات‌اش را داری؟
باید همان روز می‌گفتم: آره عزیزم! جرات‌اش را دارم. زنده باد خودم!‌

خب! به رسم روزگار تکراری و زورکی من [و باز این من ِ من] مستی من دیرتر از این بود.
نوشیدنی‌های زرد و حوله‌ایی آبی که روی آن استفراغ می‌کردم در خیال مستی‌ام که راستی بود، رنگ هم‌دیگر را تشدید می‌کردند.
هنوز دوربین‌ام منتظر من است.
عزیزکم مگر نمی‌بینی من کرکره‌ها را کشیده‌ام پایین؟
به علت خودسوزی تا اطلاع ثانوی بسته است.

هنوز دهان‌ام بوی الکل می‌دهد.
بی خیال لبان‌ من [و باز این من ِ من].
پسر  بلوند هفده ساله‌ایی را می‌شناسم که لبانم [و باز این من ِ من] را تمجید می‌کند.
هی! تو فکر می‌کنی من وقتی ناراحت می‌شوم چه می‌کنم؟
هیچ! فقط کیک می‌پزم.
هوا سردتر می‌شود و همه از انجماد در می‌آیند.
الکل چی؟ الکل که یخ نمی‌زند که حالا از انجماد در بیاید.
ها! فهمیدم! برای همین من زود مست می‌شوم. چون وقتی الکل می‌خورم همه چیز درونم ذوب می‌شود.
پس چرا من در توی لعنتی ذوب شدم؟

لباس‌ام را در می‌آرم.
آرام!
هیس! همه خواب‌اند.
حالا که همه خواب‌اند و من بیدار،
این من ِ من است که بیدار است.

*: این‌یکی را از “باربد ِ شب” با تغییراتی از پست “واژه”‌اش وام گرفتم. اقلیت در اقلیت برای من معنای خاصی دارد که باربد ِ شب به خوبی با آن آشناست و فکر می‌کنم با هم در این مورد درک می‌کنیم. در ضمن دو پست در مورد اقلیت دارم که در این‌جا و این‌جا می‌توانید آن‌ها را بخوانید.
**: این جمله‌ی “همه چیز بی‌هوده است.” از “همزاد” برای‌ام خارش مغز ایجاد کرده است و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. مرسی! همزاد.
و با تشکر از این من  ِ من!

میراث من

به پادکست زیر گوش کنید: (نوشته‌ی زیر متن پادکست است)

[دکمه‌ی Play را کلیک کنید][podcast]http://www.pej.ir/podcast/inheritance.mp۳[/podcast]

من تنهایی‌ام را می‌توانم با خیره شدن به یک گل رزِ سرخ پژمرده سپری کنم.
مگر من از دنیا چه خواستم که آیین یکتا پرستی‌ام باید چنین باشد؟
نگاه‌ها از من خسته شده‌اند.
آرام‌آرام،
میراث من به سراغ من می‌آید.
و من نگران از این میراث در ذهن‌ام می‌دوم.
سال‌ها صبر می‌کنم و تنها خیره می‌شوم.
مردم می‌آیند و می‌روند.
میراث من زمانی به سراغ‌ام می‌آید که خواب در آرامش ابدی را برگزینم،
و آن‌گاه میراث من در خش‌خش برگهای خسته‌ایی که در پیاده‌روهای طولانی می‌خزند به دیگران می‌رسد.
سال‌ها می‌گذرد و من دیگر در نیستی‌ام و ناگهان برگی خودش را کشان‌کشان به زیر پای‌ات می‌اندازد.
و تو با لبخند زیبایت میراث من را خرد می‌کنی.

لایه‌های خوشمزه‌ی پوچی

احتمال دارد چیزی که در پس اعماق وجود داشته باشد در لایه‌های رویی وجود نداشته باشد و چیزی که دیده نمی‌شود این‌طور انگاشته می‌شود که وجود ندارد، همان‌طور که گویی تا پیش از این نبوده است.
پس هیچ چیزی وجود ندارد.
سرمایه‌ای بس گرانبها که به سادگی یافت نمی‌شود.

یک سال و دو ماه و دوازده روز

“از آن‌جایی که هیچ چیز ندارم، آزادی که بروی.”

[کامنت‌ها بسته شد!]

سقوط باکره

مبادا که نوای‌ام به گوش تو رسد.
چه کسی باور می‌کند من نیستم؟
من نیستم.
نبودم.
اشتباه از من بود.
باور کردم که در این دنیای نیستی، هستم.
بگذارید همین یک شب باهم شاد باشیم. [درست بعد از این مونولوگ زوزه‌ی گرگ‌های در کمین‌ نشسته بلند می‌شود. گویی همه‌گی آن‌ها خوشحال شده‌اند.]
[سکوت]

ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت II

به چند دلیل؛
تلاش‌های من بی‌نتیجه و کور ماند.
پژ هیچ معنای خاصی ندارد.
کوتاه شده‌ی نام‌ام هست.
همیشه دوست داشتم نام‌ام نیمه تلفظ بشود.
خدا هنگامی سر بر می‌آورد که انسان از همه‌ی زمین و زمان و از همه مهمتر از انسان‌ها خسته و دل‌رنجیده و ناامید می‌شود. هنگامی که دوست داشتن در ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت سر باز می‌کند.
بار الاها گناهان من را ببخش.

ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت

با دستان خودت او را از آغوش خود جدا کردی و به خاک سپردی. در اعماق وجودت به روزهایی که با او سپری کرده بودی فکر می‌کردی.
می‌دانم که او را به خاک سپردی اما حسرت‌اش هنوز باقی است. گهگاهی که از کنار آن گورستان رد می‌شوی بوی نم‌ناک گورش به مشامت می‌رسد.
دیدی چگونه به راحتی او را به دیار باقی سپردی؟ آیا از خودت چیزی باقی مانده؟
رویاها یکی پس از دیگری به سراغت می‌آیند. به خودت نیرنگ نزن، خودت هم می‌دانی حالا همه‌جای خانه بوی او می‌آید ولی فراموش نکن و به یاد داشته باش که چیزی نیست.

خانه‌ی تنهایی من

همیشه به این فکر می‌کردم که اگر فصلی به موقع از راه نرسد چه کنم؟ بعد به این نتیجه رسیدم مگر من درباره‌ی جا‌به‌جایی فصل‌ها مسیول بودم که حالا باید کاری بکنم کارستان؟
بگذریم. چیز مهمتری بود که باید به آن می‌پرداختم که انجام‌اش دادم؛

تصمیم من قطعی بود. یاد‌ش رفته بود روزی را که من جلوی او زانو زده بودم. صورت‌اش از اشک‌های من که بر روی صورتش می‌چکید خیس شده بود. دو دست‌اش دور گردنم حلقه شده بود و با تمام نیرویی که داشت به گردن من فشار می‌آورد. هیچ تقلایی برای رهایی از دستان‌اش نمی‌کردم. با این وجود من مصمم داشتم کار خودم را می‌کردم. سعی کردم زیاد فکر نکنم. خیلی طول نکشید . . . فشار دستان‌اش از دور گردنم آرام آرام کم شد و ناگهان دستان‌اش در هوا سقوط کردند. تقدیر به سرانجام رسید.

پدر

تعلیق چیز جالبی است. به خصوص اگر از سال بالا بزند.
معلقم در هوا.
حباب‌هایی هم هست. خُب باشد.
چیز خاصی هم باید در این بین وجود داشته باشد. بماند که هست یا نیست.
هرچند همه‌ و هیچ‌کس از پس آن برنیایند.
تعلیق در هر امری جایز است. به خصوص جایی که هیچ‌کس انتظار آن‌را نداشته باشد.
همانند مرگ ناگهان می‌رسد.
پافشاری نیست بر این موقعیت.

بازی

اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم
واقعیتش نمی‌دانستم که به این بازی دعوت می‌شوم یا نه، اما یکی از دوستان وبلاگ نویس (My Bohemian World) ویکی از دوستان در بخش نظرهای پست پیشین، من را به بازی دعوت کردند.
نیز نمی‌دانستم که چه بنویسم اگر به این بازی فراخوانده شوم. دو دل بودم. یک جورهایی هم قلقلکم می‌داد.
اما دعوت شدم.
“اولین وبلاگ دگرباشی که خوانده‌ام”
راستش خیلی کلی گویی است و جواب قطعی و به طور کامل درستی را نمی‌توانم بدهم. چرا؟
خوب حتما همه‌ی ما اولین روز دبستان‌مان را به یاد داریم چون از قبل می‌دانستیم که فلان روز و در فلان ساعت باید به مدرسه برویم و این اولین باری بوده است که به مدرسه رفته‌ایم. فعلی که در این میان انجام شده، به روشنی و آگاهی از پیش معلوم بوده است.
حالا یک سوال دیگر:” اولین انیمیشن تلوزیونی که دید چه بوده است؟” خب چه کسی می‌داند؟ نمی‌توان جواب قطعی به این سوال داد چون از قبل نمی‌دانستیم تلوزیون چه انیمیشنی را برای ما که اولین بار است به طور آگاهانه تلوزیون می‌بینیم پخش خواهد‌ کرد. نیز احتمالا در حین تماشای تلوزیون به تماشای یک انیمیشن نپرداخته‌ایم که حالا بدانیم اولین آن کدام بوده است.
با شرحی که داده شد من نمی‌توانم به طور قطع بگویم فلان وبلاگ اولین وبلاگ دگرباشی بوده است که من دیده‌ام.
سال‌ها پیش بود. دوران سیاه تحصیلات من در دبیرستان بود. اینترنت تازه داشت رشد می‌کرد و جوان‌های هم سن وسال من هم به تازگی به اینترنت دسترسی داشتند. وبلاگ نویسی تازه شروع شده بود و وبلاگ نویسان دگرباش زیادی هم نبودند. همه چیز تازه بود. خبری از فید و آر.اس.اس هم نبود که بتوانی مرتب از به روز شدن وبلاگ‌ها با خبر بشوی. خودت باید چک می‌کردی که فلانی به روز کرده یا نه. چند وبلاگ قدیمی بودند که من آن‌ها را می‌خواندم اما خواننده پروپا قرص آن‌ها نبودم که الآن به یاد بیاورم اولین‌شان کدام بوده است.
با این وجود وبلاگی را به خاطر دارم که به طور مرتب به آن سر می‌زدم. وبلاگ “کوچه به کوچه” بود که یادم می‌آید آن موقع بر روی سرویس پرشین بلاگ قرار داشت. که بعدها توسط خود پرشین بلاگ مسدود شد و الآن هم بر روی سرویس بلاگفا قرار دارد. آن موقع به اندازه‌ی الآن در کامنت‌های پرشین بلاگ و بلاگفا قربون صدقه‌ی هم نمی‌رفتند و مطالبی که نوشته می‌شد، بهتر از الآن بود و این حس را به من منتقل می‌کرد که تو، هم تنها نیستی و مانند تو، هم هستند که می‌نویسند. [گرچه خودم آن موقع روی کاغذ می‌نوشتم!] هرچند آن موقع وبلاگ خوان حرفه‌ایی نبودم. اما همین هم برای من زیادی بود و احساس خوشحالی به من می‌داد از این‌که کسی هم هست!
دوستان عزیز حالا که این بازی راه افتاده و جمع زیادی از ما به آن دعوت شده‌ایم و یا این بازی را دنبال می‌کنیم، بهتر هست که به روز باشیم و از سامانه‌های مدیریتی که برای آگاه شدن وبلاگ‌ها وجود دارد، نظیر گوگل ریدر استفاده کنیم. خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کافی است یک اکانت گوگل داشته باشید و به آدرس http://google.com/reader بروید و در قسمت سبز رنگ سمت چپ که روی آن نوشته شده Add subscription را کلیک کنید و فید RSS یا Atom وبلاگ مورد نظر را در آن وارد نمایید، یا حتی می‌توانید آدرس کامل وبلاگ را در آن قرار دهید تا به صورت اتوماتیک فید آن در گوگول ریدر شما قرار گیرد. از این پس هر زمان که وبلاگی که در گوگل ریدر شما قرار دارد به روز رسانی شود شما در گوگل ریدر خود مطلع خواهید شد و حتی لازم نیست به خود وبلاگ سر بزنید و همان‌جا پست‌های وبلاگ مورد نظر را بخوانید.
به همین سادگی!

اندر باب بهتر بودن و از این حرفا!

ایها الناس!
این همه به من “فلوکستین” توصیه نکنید. فلوکستین به من کارگر نبود. همان اول حذفش کردند. سر و کار من با “سه حلقه‌ایی” هاست.
پیشنهاد بهتری بدهید. [البته اگر هست.]

همه‌ی داستان

جام را برای من آماده کردند. صورت‌هایی که جلوی روی‌ام بود همه خوشحالی عمیقی داشت. بعضی ها به صورت من نگاه می‌کردند تا مطمین بشوند که حالتی از تردید در صورت من برای نخوردن مایع قرمز رنگ داخل جام وجود ندارد. بعضی ها هم با نگاه اضطراب آمیزی به جام نگاه می‌کردند.
تا پیش از ورود من، هم‌همه‌ی عجیب و ملایمی همه جا را پر کرده بود. با نزدیک شدن من به جایگاه موعود سکوت کشنده‌یی جایگزین شد.
همه منتظر من بودند. ولی من منتظر هیچ‌کس نبودم. بارها از او خواسته بودم که با من این‌کار را نکند. اما ظاهرا صدای من به گوش او نمی‌رسید. طبیعی هم بود و با آن همه مشغله‌ایی که او داشت صدای من، صدای خرد شدن برگ خشک شده‌ی پاییزی بود که زیر پای او له می‌شد،‌ گم شده بود. . .
جام رو برداشتم. نمی‌دانستم که باید به کسی نگاه کنم یا نه! حتی نمی‌دانستم که چشمانم باید باز باشد یا بسته.
آیا این جماعت با نوشیدن من از جام رهایی پیدا می‌کردند؟
کاش واقعا این‌طور بود. ولی مثل روز برای من روشن بود که هیچ آینده‌ی روشنی برای آن‌ها در میان نخواهد بود. به هر صورتی که بود وضعیت آن‌‌ها از این که بود بهتری نداشت.
برای این قوم خوش‌ پندار هیچ چیز بدی هم افاقه نمی‌کرد چه برسد به یک چیز خوب. بنابر همین بود که اطمینان داشتم وضعیت به همین رویه ادامه خواهد یافت. حتی بعد از من.
خشونت ِ همراه با تاسفی سرتاسر وجودم رو فرا گرفت. روح‌ام و جسم‌ام با این احساس همراه شده بودند.
تمام نیروهایم را جمع کردم. هر آنچه که قدرت داشتم و هر آن‌چه که روح من را جلال می‌داد. همه با هم در دست من تجلی یافتند.
می‌خواستم همانند آرش به همه‌ی آن‌ها آخرین تیرام را نشانه بگیرم،‌ تا مرزی بسازم از وجودِ پایدار. پایداری برای همه چیز. اما این امر برای آن‌ها به یقین پایان یافتن از تمام زنجیرها بود. خوش به حال روزگارانی که پایداری در آن گسترده است.
چه احتیاجی به من هست وقتی که باد می‌وزد؟ من هم زود گذر بودم.
چه کنم با مخالف‌خوانانی که دیگر مخالف وجود هستی من هستند؟
وای بر روزی که مخاطبی نداشته باشم.
و من فقط به خاطر نبود مخاطبم و خواست مخالف‌خوانان، به رسم ایشان اینگونه عمل می‌کنم تا مبادا مخاطبم را آزرده باشم.
جام را نوشیدم.
همه چیز برای آن‌ها به پایان رسیده بود. بوی خون رو احساس می‌کردم که در فضا پیچیده بود. احساس تزلزل هر لحظه در وجودم بیشتر رسوخ می‌کرد و بعد هیچ . . .!

انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان

او همان‌طور که راه می‌رفت، تاکید می‌کرد که انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان تیاتر است. به برداشتن قدم‌های بعدی‌اش شک ‌کرد.
در همین هنگام این شک کم‌کم رشد کرد. آن‌قدر در ذات اقدس‌اش نفوذ کرد که بازایستاد.
صورت‌اش رنگ باخت و شک او را به تنهایی فراخواند.
از تنهایی به کفر آمد و کفر گفت.
بله! او یک خاین ِ کافر شده بود.

طالع تقدیر

و باز دوباره من با فصل زمستان به میانه رسیدم. دیگر بهار را انتظار نمی‌کشم.
در زمستان خیابان‌ها را ترک گفتیم. از زمستان به یک فنجان ِ کوچک ِ گرم پناه آوردیم.
من به خیابان باز می‌گردم.
من یک واژه دارم. نه بیشتر نه کمتر.
نمی‌پذیرم.
نمی‌گویم.
برای رسیدن به آن‌چه که خوشبختی خوانده می‌شود باید خوش باشد.
واژه‌ام را باید فراموش کند.
از همین حالا هم برای فرارسیدن این روز، روزشمار نصب کرده‌اند.
برای رسیدن چنین فرخنده‌ی باشکوهی کم شدن اعداد روزشمار خوشایند به نظر می‌رسد.
اما، تنها، به نظر می‌رسد.
به راستی در نظرها نخواهم بود.
هنگامی که ترک شوم برگ‌های خشک شده‌ی روی زمین مرا همراهی خواهند کرد.
و من در این زمین، بیگانه‌ی تهی‌دستی شوم. بی برگ. با قطعاتی از جنس فلز.
یادباد آن روزگاران. یاد باد!

پایان

نمی‌دانم جرمم چه بود. فقط با پتک به سرم کوبیده شد و قرار بر این شد که من نادانسته شوم.
نمی‌دانم چه کسی به من گفت تو زیبا هستی. و نمی‌دانم چه کسی به من گفت تو زشت هستی. هرچه باشم بیم دارم از این که شاکر باشم یا کافر.
نمی‌دانم لیاقت فعل دوست داشتن را دارم یا نه. از این بیم دارم که مبادا با خیال این‌که؛ دوست دارم و دوست داشته می‌شوم همانند ابلهی به بیراهه روم. نیز ترسم که مبادا با دوست داشتن و دوست داشتنی، خودم را به کسی تحمیل کنم.
نمی‌دانم که حقیقت چیست.
نمی‌دانم که می‌خواهم بگویم یا نگویم.
نمی‌دانم که می‌خواهم بنویسم یا نه.
نمی‌دانم دریایی هست که مرا غرق در آغوش خویش کند؟ اصلا دریایی هست؟
خطری. . . خوبی‌ایی. . . دل آرامی‌ایی. . . شبی. . .
فغان. . ! خورشید مرا بیدار نمی‌کند.
به راستی اعتراف می‌کنم که هیچ نمی‌دانم.
پایان.

خداحافظ ارتباط

و نه برای خودم و این بار برای روحی که در آستانه‌ی در ِ رفتن ایستاده و هرگاه که متوجه او می‌شوم به من می‌خندد. با درد ِ‌ ندیدن‌اَت چه کنم؟ هیهات که جسمی برای غافلان ندارم. این بار تصویری برای اثبات مدعای خویش ندارم.
می‌گریم به یاد روزهایی که بی‌دلیل شب شد.
بگذار تا در کنار تو ای جسم ِ یقین ِ وجود به شیرین‌ترین آسایش‌ها به خاک سپرده شوم. به یقین که خاک مرا بی‌دلیل هم خواهد پذیرفت چه بر این‌که دلایل بسیارند و بهانه‌ها برای ماندن ناچیز.
چه سودی است اگر نکوشم برای با انسان‌ها بودن؟‌ “انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛” به یقین که اگر تنها یک عذاب دردناک برای انسان‌ها باشد آن فعل ِ‌ فراموش کردن از روی ِ آگاهی خواهد بود.