پرش به محتوا
  • خانه
  • تماس با عالی‌جاه

پژ – Pej

  • سه‌باره

    ژوئیه 8th, 2026

    کی گفته مهم است؟

    همین چند دقیقه که باقی مانده را غنیمت بشماریم.


    ژنده پوش, آرامش, آسایش, خواب و بیداری, خاکستری, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای سه‌باره پیدا نشد.
  • سلام، دوباره

    ژوئیه 7th, 2026

    تهران! من را ببخش. این پوزش من برای غربِ آینده هم استمرار دارد.

    اکنون اما پوزش من را بپذیر، تهران.

    دوستان! پوزش من را بپذیرید. گناه بر همه‌ٔ جسم‌ام سایه افکنده.

    خستگی بر روح‌ام من را می‌کشد؟


    مرگ, ژنده پوش, آرامش, انتظار پوچ, خواب و بیداری, خاکستری, دلتنگی, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای سلام، دوباره پیدا نشد.
  • ونک

    جون 28th, 2026

    کجایی عزیزکم؟

    فکر کنم یک جاهایی در غرب تهران خاک شده‌ام.


    تلی از خاک بر روی خاک من از موشک‌هایی که همین روزها به شما خورد.

    ترافیک تهران. ماشین‌های روانی در خیابان که تو را نمی‌بینند.


    بوی دود روی لباس شسته شده‌ دیشب که تا صبح فکر می‌کردم خشک می‌شود یا نه.

    دیر از خواب بلند شدن و رسیدن به ظهری که در انگلیسی پس از ظهر است.


    سرما و گرمای تو همه جا بود.

    بدون آن‌ها مُردم چه شود؟


    مرگ, ژنده پوش, آرامش, انتظار پوچ, خواب و بیداری, خاکستری, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای ونک پیدا نشد.
  • بیهوشی

    ژانویه 17th, 2025

    نوای بیمارستان را دوست دارم.

    به یادآوردن هیچ را دوست دارم.

    تو را دوست دارم.

    رازها را دوست دارم.

    گذشته‌ها را دوست دارم.

    فدای تو همه‌ دوست داشتنی‌هایم.


    که و مه, پوچ, آرامش, انتظار پوچ, بیمارستان, بریتانیا, ترانیلسیپرومین, خواب و بیداری, خزان, دلهره, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای بیهوشی پیدا نشد.
  • درمان

    نوامبر 30th, 2024

    دراین کاروانسرای، بمیر!

    بمان در این کاروانسرای،

    بمان در این مقصد نهایی.

    بیابانی شرجی بیش نیست بیرون از این کاروانسرای.

    مردن رمز هر کس نیست.

    مردن کار هر مَرد نیست.

    ماندن کار بشریت نیست.

    جرأت برای همه نیست.

    خون و خاک از جبرائیل تا اکنون با هم بسته شده‌اند.

    دریای ابدی به رنگ خون در انتظار توست.

    کاروانسرای ما جای هر کس نیست.

    خانه‌ای پوشالی بر فراز درّه‌ای نیست.

    چشمان همیشه بسته رمز آرامش ماست.

    صدایت را نشنوند مبادا که این رمز هلهله گویان در این دشت پخش شود.

    مبادا چشمان‌ات را در این جمع ببندی که بفهمند رازت را.

    نجوا کن رمز چشمان بسته‌ات را در این کاروانسرای، تا بگویم داستان ابدی‌ات را.


    مرگ, ژنده پوش, آسایش, انتظار پوچ, خون, دلتنگی, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای درمان پیدا نشد.
  • باید

    نوامبر 2nd, 2024

    سهم من از این جهان واگن‌های کند است.

    سهم دیگران آینده‌ای پر از واگن‌های پرشتاب، روزهای روشن وجهانی سبز.

    به من فکر نکن. به نیستی من فکر نکن.

    نیستی که دیگر فکر نیست.

    من از ازل نیست بودم و نبودم.

    فکر نبودم.

    نبودم.

    هیچی‌ای من نابودی نیست، هیچ‌ام، نیستی‌ای ست.

    کجایی؟

    سهم من هیچ از همه‌چیز ست.

    سهم دیگران، همه‌چیز.

    نیستی و هیچی. این است جهان پوچ من.

    کجای‌ام؟

    فدای همهٔ هستیِ تو نیستیِ من.

    به من فکر نکن؛ همان رود خشکی‌ست بر هسته‌ی هیچ.

    جان پر از خالی من در غزه و تهران است.

    فدای همه‌ی اشک‌های پر امیدتان شوم.

    جای چشمان من دایره‌های پوچی است بی سود.

    فدای نوای گریه‌ها‌ی معصوم‌تان.

    چشم‌هایتان کجاست؟ خاور یا باختر؟

    نیستی‌ام نمی‌گذارد بگدازم.

    این نسوختن جان مرا گداخته‌تر از خورشید کرد.

    کجاید؟

    همین نیستی من فدای دیگران.


    مرگ, پوچ, پایان, آسایش, انتظار, انتظار پوچ, خون, خاکستری, دلتنگی, دوست, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای باید پیدا نشد.
  • فرمان تو

    اکتبر 31st, 2024

    هیچ هستم. در این بیابان، در این شرجی آهسته آهسته هیچ‌تر می‌شوم.
    زنده نیستم، قارچ‌های سمی مرا نوای یار می‌دهند. به عشق پوچی دوان دوان می‌روم به فرمان آن‌ها.
    کجایی؟ تو نتوانی پیدایم کنی چون من هیچ‌ام.
    خمارم. خمار هیچ بین ما.
    بین فاصلهٔ ما پر از پوچی ست.
    نوایت می‌نوازد قارچ‌های سمی درون‌ام را.
    مخمر شوند به ندای تو، به هوای تو، به بوی تو.
    دوان دوان فرمان شوم به سوی تو.


    مر, مرگ, ژنده پوش, آرامش, آسایش, بهار, خون, خواب و بیداری, خاکستری
    هیچ دیدگاهی برای فرمان تو پیدا نشد.
  • سادگی

    ژوئیه 28th, 2024

    آن چیزی که در این ایماژ می‌بینم به شدت خرد است. خردی از ما ست نه صورت زیبای شما.

    فردا نیست. امروز چیزی نبود. دیروز که به حقِ نگرانی تو همه نابود شدند.

    ای فریادها بیایید که سال‌ها تنها پژواک شما را در ذهن تجسم کرده‌ام.

    به سادگی نشد.

    به گرما نشد.

    دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.


    لبخند, مرگ, ژنده پوش, گوشواره, انتظار پوچ, بحران, خون, خاکستری, دلتنگی, زندگی
    1 دیدگاه برای سادگی
  • پریشان

    ژوئیه 11th, 2024

    روزی خواهم رفت که ندانم چرا خواهم رفت. یقین دارم که ناتمام خواهم رفت. زیبائی بوم نقاشی به همین ناتمامی طرح‌اش است. شاید بدون رنگ باشد شاید نیمه رنگی.
    دردهایم را بر دوشم خواهم گذاشت و زاری کنان از تپه‌های برزخ بالا خواهم رفت. بر پناه تو خار چشم‌هایت را تاجی کنم و برسر گذارم.
    خندان‌ام و ساقی آسمان‌ها گریان.
    کجایی؟
    نیستی بر تمام هستی سایه انداخته. پوچی بر همه فراگرفته. گویا فروپاشی نزدیک است. روزی که قاشقِ سبز پلاستیکی خرد شد؛ برق از چشمانم رفت، سیاهی همه جا را گرفت.
    آوایی به گوش نمی‌رسد،‌ ایماژی به چشم‌ها نمی‌آید.


    مرگ, ژنده پوش, که و مه, پایان, انتظار, بحران, تخت طاووس, خون, خواب و بیداری, خاکستری, خزان, دلتنگی, رنگ, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای پریشان پیدا نشد.
  • غرب! غرب! – ۲

    مِی 18th, 2024

    می‌گذرد این روزهای برهنه؛ چرا متوجه نیستی که تو را به که و مه واگذار کردند.
    فراموشی سرمایهٔ ماست. آن روزی که به یاد بیاوری نفس گرم‌ام بر روی پیشانی‌ات نوازش‌ات می‌داد دودمان‌مان به باد خواهد رفت.
    چشم‌های ساکت‌ات رازهای نهفته و نگفته دارد.
    چرا نگقتی فرار راه چارهٔ ماست؟
    ماندم و روح‌ام را به هیچ‌کس نفروختم.
    شیطان بارها دور من می‌چرخید و من دل‌نگران از دوری تو.
    پیام تو تا میلاد خورشید ادامه داشت.
    دیدی چه زود غرب زده شدم؟
    پایان من مردن خورشید نیست؛ نخستین روز شادمانی همگان باشد روزی که نباشم.
    هیچ‌ و پوچ‌ام.
    در بحرالمیّت پرشور غلت می‌خورم.
    همه روزم فدای یک اخم تو.
    چیزی به تن ندارم و تمام افکارم پیداست.
    از سر تا پا بی انتهایم.
    پنهان بودن اجباری رسم دیرینهٔ ماست.


    مرگ, ژنده پوش, خاکستری, خزان, دلتنگی, زمستان, عقاب
    هیچ دیدگاهی برای غرب! غرب! – ۲ پیدا نشد.
  • کجای‌ام

    مِی 13th, 2024

    کجای‌ام و از کجا آمده‌ام؟‌

    کجائی؟ فردای آن‌روز شد و نیامدی.

    شکوفه‌ها همه ریختند.

    آب‌ها رفتند.

    خنده‌ها فراموش شدند.

    کجائی؟

    img_2005

    مرگ, خواب و بیداری, خاکستری, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای کجای‌ام پیدا نشد.
  • فاصله

    آوریل 17th, 2024

    چیستم؟

    حتی هیچ نیستم.

    پوچ.


    مرگ
    هیچ دیدگاهی برای فاصله پیدا نشد.
  • فدا

    آوریل 11th, 2024

    این لعنت خدا بر تو باد، نیز بگذرد.


    مرگ, پایان, انتظار پوچ, ترانیلسیپرومین, خون, خواب و بیداری, دلهره, دلتنگی, زندگی, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای فدا پیدا نشد.
  • بی‌نهایت

    مارس 15th, 2024

    مرگ بر ما. مرگ بر من. مرگ بر مرگ. جهانی خواهم ساخت از پوچی، در انتهای آن منتظر تو خواهم بود.


    مرگ, ژنده پوش, انتظار, انتظار پوچ, خیام, خاکستری, خزان
    هیچ دیدگاهی برای بی‌نهایت پیدا نشد.
  • ساکن

    مارس 10th, 2024

    پائیز است و بهار پنهان. برگی ریزانی نیست. فصلی نیست وقتی تو نیستی.
    من نیستم.


    که و مه, بی‌رنگ, خواب و بیداری, خاکستری, دلتنگی, رنگ زندگی
    هیچ دیدگاهی برای ساکن پیدا نشد.
  • دسترسی به بلاگ

    مارس 10th, 2024

    مطمئن نیستم تا کی این دامنه رو خواهم داشت. دامنه‌های دات آی آر در ایران کنترل می شوند. برای همین دامنهٔ جدیدی برای دسترسی به این بلاگ درست کردم.
    pej.blog
    دامنهٔpej.ir
    همچنان در درسترس خواهد بود.

    هیچ دیدگاهی برای دسترسی به بلاگ پیدا نشد.
  • برای

    ژانویه 6th, 2024

    مدام یادم می‌رود از خودم بپرسم «چرا؟»

    تنها رمز همین است. چرا؟

    ولی چرا نمی‌پرسم چرا؟

    چرا؟


    مرگ, که و مه, انتظار پوچ, اسکیس, ترانیلسیپرومین, خون, خواب و بیداری, خاکستری, زندگی, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای برای پیدا نشد.
  • کو

    ژانویه 2nd, 2024

    نمی‌دانم که مست‌م یا خمار.

    نمی‌دانی که هستم یا بی‌شمار.


    ژنده پوش, ترانیلسیپرومین, خواب و بیداری, خاکستری
    هیچ دیدگاهی برای کو پیدا نشد.
  • بی‌خانه

    ژانویه 1st, 2024

    تو چه دانی که دردت چیست؟

    کیستی تو؟

    کیستی تو؟


    مرگ, ژنده پوش, آرامش, آسایش, انتظار پوچ, بی‌رنگ, خون, خواب و بیداری, خاکستری, دلهره, دلتنگی, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای بی‌خانه پیدا نشد.
  • آموزش

    دسامبر 31st, 2023

    دامن ندارم. چرخ می‌زنم در این برهنگی.

    کجایی؟

    گیج‌ام و چرخ می‌زنم. کجایی؟


    مرگ, آسایش, انتظار پوچ, او, ابرها, اسکیس, بی‌رنگ, بریتانیا, خواب و بیداری, خانه, خاکستری, خزان, دلهره, دلتنگی, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای آموزش پیدا نشد.
  • ابرها

    دسامبر 21st, 2023

    همه می روند همانند ابرهایی بی شکل. کسی نگران نمی شود به این ابرهای باوقار.

    من می روم مثل دودی بیگانه در ابرها.

    خاک خواهم شد در این خانه ی غریب. ای خانه بازگشا و خون در خاک شو.

    خون شریانی شو به درازای این خانه غریب.

    بیا و بگذر از این خانه ای ابر پرصفا.


    ژنده پوش, آرامش, ابرها, بی‌رنگ, خون, خواب و بیداری, خانه, خاکستری, رنگ
    هیچ دیدگاهی برای ابرها پیدا نشد.
  • جانم

    نوامبر 13th, 2022

    شاید بعضی وقتها دیر شود. نگران ژنده شدن کوفتی ها نباش. خودت باش، زیبا باش.


    ژنده پوش, آرامش, آسایش, خون, خواب و بیداری, خاکستری, دلتنگی, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای جانم پیدا نشد.
  • بیا

    نوامبر 13th, 2022

    من دنبال توام یا تو دنبال من؟

    مرگ کی به هم میرسیم؟


    Grey, مرگ, ژنده پوش, آرامش, انتظار پوچ, انسانگرایی, اومانیسم, خون, خواب و بیداری, خاکستری, دلتنگی, رنگ, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای بیا پیدا نشد.
  • آینه

    دسامبر 6th, 2016

    تیغ تیز تبر بر فرق سرم کوبدیم.


    ژنده پوش, او, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای آینه پیدا نشد.
  • دوستانه است

    نوامبر 21st, 2016

    وحشتناک است!
    وحشی است!
    کابوس شب، حسرت روز بعدی می‌شود.
    منطقی است.


    آرامش, انتظار پوچ, احترام, خون, خواب و بیداری
    هیچ دیدگاهی برای دوستانه است پیدا نشد.
  • می‌بینم

    اکتبر 14th, 2016

    معماری بخشی از زندگی نیست.

    زندگی معماری ست.

    تقسیم تصویر و امیاژهای رنگارنگ معماری نیست.

    زندگی معماری ست.


    هتل لاله, او, رنگ زندگی, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای می‌بینم پیدا نشد.
  • آه

    آگوست 23rd, 2016

    بخوان! از خون بسته بخوان که تو را غرق می کند.


    شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای آه پیدا نشد.
  • بُت

    آگوست 19th, 2016

    پناه می‌برم به ‹خدای‌گان› از شر شیطان رانده شده.


    پیامبر
    هیچ دیدگاهی برای بُت پیدا نشد.
  • رویاهای واقعه

    آگوست 15th, 2016

    تنازی می‌کند در برهوت پرشکوه من.
    غم از ریشه‌های خشکیده‌ی تن‌ام تراوش می‌کند.
    می‌زند، می‌کوبد. بی انتها، در سکوت چین‌هایم روان می‌کند سراب نزدیکی‌اش.
    می‌دانم!‌ این ناشناخته‌ی پلید تنها ذخیره‌های اشک من را می‌جوید.


    مرگ, گوشواره, انتظار پوچ
    هیچ دیدگاهی برای رویاهای واقعه پیدا نشد.
  • غرق شدن

    آگوست 9th, 2016

    آرام‌تر مثل شکفتن گل رز.
    خوش‌تر مثل لب‌خند بعد از هیجان.
    پر قدرت‌تر مثل حق نخست‌وزیر.
    نرم‌تر مثل آغشتگی لای انگشتان‌.
    هوش‌برتر مثل رایحه‌ی عجیب.
    گرم‌تر مثل گرمای اصطکاک دو رنگ‌دانه.
    بهتر مثل فراموشی شبانه.


    انتظار, احترام, خزان, رنگ زندگی
    1 دیدگاه برای غرق شدن
  • نرم‌تر

    ژوئیه 18th, 2016

    گرم و سوزان!


    او, خاکستری, دوست
    هیچ دیدگاهی برای نرم‌تر پیدا نشد.
  • پرت‌گاه

    جون 26th, 2016

    دوست‌ات دارم، چون می‌بویم‌ات. هم‌چون سقوط آزاد در رویا.


    مرگ, آرامش, او, احترام, ترانیلسیپرومین, رنگ زندگی, زندگی
    هیچ دیدگاهی برای پرت‌گاه پیدا نشد.
  • چه چیز؟

    مِی 22nd, 2016

    بیشتر از این می‌خواستی؟

    نور؟

    سفید؟

    سفید؟

     


    زندگی, سفید
    هیچ دیدگاهی برای چه چیز؟ پیدا نشد.
  • چرا؟

    مِی 5th, 2016

    آفتاب، سرد، دیوانه.


    او, بحران, خزان
    1 دیدگاه برای چرا؟
  • سوختم

    آوریل 28th, 2016

    از بیخ و بن «بید» بوده‌ام. آرامش و طوفان ریشه‌ام را نمی‌کند.


    ژنده پوش, انتظار, خواب و بیداری, خاکستری
    هیچ دیدگاهی برای سوختم پیدا نشد.
  • فکر نکن 3

    آوریل 14th, 2016

    فکر نکن یعنی بله شما درست می‌گویید و من نمی‌فهم‌ام.

     


    آرامش, آسایش, تخت طاووس, خواب و بیداری, دلتنگی
    1 دیدگاه برای فکر نکن 3
  • مردار غرور

    مارس 29th, 2016

    دیگه نیستم خروس، این‌دفعه خرم / بازم از حرفات اگه گول بخورم*

     

    * خروس زری پیرهن پری – احمد شاملو

     

     


    نیم, ژنده پوش, انتظار پوچ, اومانیسم, بحران, خون, خاکستری, دلهره
    هیچ دیدگاهی برای مردار غرور پیدا نشد.
  • چرخ

    مارس 26th, 2016

    آرامش, ساده
    هیچ دیدگاهی برای چرخ پیدا نشد.
  • سبز زرد

    مارس 24th, 2016

    مردن در بیشه‌زار آفتابی.
    بمیرید! بمیرید! در این عشق بمیرید.

    -33.492606
    151.316464
    هیچ دیدگاهی برای سبز زرد پیدا نشد.
  • مورچه‌ی کوچک – یک

    مارس 4th, 2016

    چون فقط دانه‌ی افتاده را هزار بار دوباره برمی‌دارد دلیل بر احمق بودن‌اش نیست. همانند دیگرانی نیست که یک خط را هزار بار، بی‌مفهوم، می‌کشند.

    سربازی نیست که لب‌هایش را به‌هم دوخته باشند و کور و‌کرش کرده باشند.

    مورچه‌ی کوچک به اندازه‌ی یک دنیا سرمست است. سر‌مستی که راه راست ندارد.


    پیامبر, اسکیس, بحران, خاکستری
    هیچ دیدگاهی برای مورچه‌ی کوچک – یک پیدا نشد.
  • فکر نکن ۲

    فوریه 17th, 2016

    دیر نشود.
    شاید دیر نشود.

    55.939820
    -3.207536

    که و مه, انسان, انسانگرایی, بریتانیا
    1 دیدگاه برای فکر نکن ۲
  • شرمسارم

    ژانویه 29th, 2016

    قلب‌م می‌زند. قلب‌م تند می‌زند.


    انتظار پوچ, احترام, بحران
    هیچ دیدگاهی برای شرمسارم پیدا نشد.
  • آتش

    دسامبر 9th, 2015

    این‌بار «جمهوری سالو» بود. تنها راه خروج از جمهوری غرق شدن و پذیرفتن بود.
    همین و بس.


    آباد
    هیچ دیدگاهی برای آتش پیدا نشد.
  • فکر نکن

    دسامبر 5th, 2015

    خط‌خطی‌هایی که برای خودم دارم.

    05122015_1


    انسانگرایی, خواب و بیداری, خاکستری, رنگ
    هیچ دیدگاهی برای فکر نکن پیدا نشد.
  • پوست ۳۱

    نوامبر 30th, 2015

    آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم تابستان اذیت‌م نمی‌کند. شاید هم من تغییر کرده‌ام. شاید هم تابستان این‌جا متفاوت است.
    البته باید گفت که تابستان و کلا آب و هوای این‌جا متفاوت است. رطوبت هوا آن‌قدر زیاد است که تمام مدت بدن‌ام نم‌ناک است، موهایم هم وزوز شده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که به رطوبت هوا تا این اندازه عادت کنم. اصلا برای‌ مهم نیست.
    با همه‌ی این‌ها آفتاب را دوست دارم. روزهای طولانی را دوست دارم. آفتاب چرک‌های زندگی را خشک می‌کند.
    بگذار خشک شود هرآن‌چه که چرک‌آلود است.


    هتل لاله, اسکیس, جدیکار, دوست
    هیچ دیدگاهی برای پوست ۳۱ پیدا نشد.
  • چیستی تو؟

    نوامبر 17th, 2015

    چرا و به چه علت؟


    آسایش, احترام, بریتانیا
    هیچ دیدگاهی برای چیستی تو؟ پیدا نشد.
  • هراس

    نوامبر 14th, 2015

    هرکسی در زندگی خطبه‌ی هشتادمی برای خود دارد.
    از خطبه نباید ترسید، از نترسی باید ترسید.
    زندگی زیباست، حتی اگر ترس داشته باشد.


    مرگ, احترام, زندگی, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای هراس پیدا نشد.
  • بالاتر

    نوامبر 14th, 2015

    دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.
    تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.
    مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.
    بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.

     


    مرگ, انتظار پوچ, او, خواب و بیداری, دلهره
    1 دیدگاه برای بالاتر
  • بهار

    نوامبر 8th, 2015

    به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.


    مرگ, انتظار, انتظار پوچ, بحران, رنگ
    هیچ دیدگاهی برای بهار پیدا نشد.
  • رها شو

    نوامبر 5th, 2015

    دیوانه شو،‌

    دیوانه شو.


    ژنده پوش, پیام, اسکیس
    1 دیدگاه برای رها شو
  • شارلاتانیزم

    اکتبر 19th, 2015

    همه‌ی عکس‌هایی که می‌بینیم و می‌گیریم بخشی از کار های هنری نیستند. همه‌ی آن‌ها هم، زیر مجموعه‌ی عکس‌های جورنالیستی یا اجتماعی نیستند.
    عکس‌های امروز ما بیشتر صرفا ثبت کردن با کمک نور هستند تا هرچیز دیگر. اگر بخواهیم زیرمجوعه‌ای برای‌شان درنظر بگیریم، می‌بایست آن‌ها را «نورنگاری صرف» نامید.
    این بهترین اسمی است که به ذهن من می‌رسد. دوربین عکاسی به صورت فیزیکی نوری که از اجسام به آن می‌رسد را بر روی یک ماده‌ی حامد حساس به نور ثبت می‌کند. این نور ثبت شده، به‌طور سنتی، در تاریک‌خانه  در یک فرآیند شیمیایی ظاهر می‌شود. اولین عکسی که در سال ۱۸۲۶ یا ۱۸۲۷ توسط «ژوزف نیس‌فور» گرفته شد هم از رده بندی یاد شده خارج نیست.

    شوق ثبت آن‌چه که پیش روی‌ما دیده می‌شود، فارغ از آن‌چه که هست، شاید جرقه ساختن دستگاهی که این ثبت را، البته به‌وسیله نور، انجام می‌دهد بوده است.

    19102015-01-3

     

    اولین عکس ثبت شده در دنیا توسط "ژوزف نیسه‌فور"

    بعدها بود که این تکنولوژی درخشان شاخه‌های بی‌شماری همچون، عکس‌های هنری، اجتماعی، جورنالیستی، صنعتی، تبلیغاتی و غیره را پروراند.

    امروز ما برای گرفتن یک پرتره‌ی ساده احتیاجی به میله‌ی ثابت کننده، ساعت‌ها زمان و پول گزاف احتیاج نداریم. کافی است دست‌مان را در جیب‌مان بکنیم و آن‌چه را که می‌بینیم با کمک دوربین کوچکی ثبت کنیم. اتفاقا، با کیفیت بسیار بالا و بدون محدودیت تعداد.
    این ویژگی «بیش از حد در دست‌رس بودن» باعث شده عکس‌هایی که می‌گیریم دسته بندی نشوند. یعنی بازگشت به ‌اولین عکسی که گرفته شد، اما این‌بار با تعداد و سرعت بالا و هزینه‌ی بسیار کم.
    همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم خیلی از عکس‌هایی را که من هم می‌گیرم هنری نیستند. فقط عکس یا ثبت نور هستند.
    شارلاتان هنری خطرناک است. هر شاتری که باز و بسته می‌شود و فریم «کج» بی‌معنی، بی‌دلیل و افتضاحی دارد، اثر هنری نیست. شارلاتانیزم هست.

    لطفا همه‌ی عکس‌های من را هنری در نظر نگیرید. آن‌ها می‌توانند هر چیزی باشند. همه‌ی عکس‌های دیگران را هم هنر در نظر نگیرید.
    در ضمن خواهش می‌کنم، هر عکسی که می‌گیرید، دوربینتان را کج نکنید: فریم کجِ بی‌دلیل سرطان هر عکسی است.


    شارلاتانیزم, عکس
    هیچ دیدگاهی برای شارلاتانیزم پیدا نشد.
  • بخشی از ما

    اکتبر 18th, 2015

    آیا دنیا ارث بابامونه یا ارث مامان‌مون؟

    20151018_120748-240x240

    هیچ دیدگاهی برای بخشی از ما پیدا نشد.
  • دوباره

    اکتبر 17th, 2015

    مغزام پاره سنگ برداشته یا چروک شده نمی‌دانم، اما باید نوشت.

    20151010_164829

    هیچ دیدگاهی برای دوباره پیدا نشد.
  • جامه‌ی شفاف من

    ژانویه 8th, 2011

    باورکن ما هم‌دیگر را پرت نمی‌نماییم.
    این را بدان که ما هم را پرت نمی‌نمایانیم نیز.
    و بدان که پرت نمودن نماییدن نمی‌نماید.
    و القصه رخسار بر رنگ نمی‌آید و نشانی از آن نه بر می‌تابد و نه می‌نماید.
    ما نیز نه بر می‌تابیم و نه می‌نماییم و نه آن را که نباید بنماییم نمی‌نماییم.

    January011-WESTMIN-001


    اومانیسم, خواب و بیداری, رنگ
  • فلک

    دسامبر 7th, 2010

    تابستان کمی گرم بود و زمستان کمی سخت است.


    بریتانیا, رنگ زندگی
  • ژشت

    نوامبر 7th, 2010

    فاجعه‌‌ی اتمی «هیروشیما» و «ناکازاکی» سه روز متوالی ادامه خواهد داشت. سپس هیچ درنایی آرزوی مرا برآورده نخواهد کرد.


    مرگ, ژنده پوش, خاکستری
  • پرتر

    سپتامبر 23rd, 2010

    نزدیک‌تر!
    نم! نم‌ناک نه! نم!
    چارخانه! خانه نه! چارخانه!
    پل! پل‌ از میان باز شونده نه! پل!
    دود اندود! دود نه! دود اندود!


    پیام, او, ترکیه, زندگی
  • سندروم

    آگوست 26th, 2010

    سلام این‌جا غرب است؟ من کلاغی هستم که می‌خواهم پرواز را فراموش کنم و کج‌ کج راه بروم.


    مرگ, بریتانیا
  • یونگ

    ژوئیه 30th, 2010

    ای نادیده من! من را بینا کن.
    چشمان ام را به حق مریم مقدس (ع) که به خاطر مشکل فنی نیم فاصله ندارد و متعلق به من نیست، بازگشا.
    مهم این است که نادیده ی من در جشن و سرور باشد. مهم نیست  که من در آن نقطه ی خاص قرار ندارم. من در جایی قرار دارم که باید بسوزم. چه دلیل که این جا باید سوخت.
    فراوانی در هر چیزی هست. حتی لبخند بی دلیل دشمنان که موجب تاسف ماست. ولی نادیده ی من برای لبخند هزاران دلیل دارد.


    مرگ, نیم, انتظار, خیام, رنگ زندگی
  • کارزامی

    جون 3rd, 2010

    در حالی‌که سال‌های متمادی از آیت الله درخواست کرده بود تا  او را از گزند گرمای تابستان حفظ کند، این‌ سال سر خود را به آرامی بالا آورد و سپس در برابر عظمت نامتناهی آیت الله سر تعظیم فرود آورد؛
    –    اجازه دهید با عمق وجودام گرمای این سال را پذیرا باشم و در پناه شما از آن لذت ببرم.

    با این درخواست وی موافقت حاصل شد.


    پیامبر, آباد, آرامش, آسایش, دلهره, دلتنگی, زندگی
  • چوب

    جون 1st, 2010

    سمانه! دوست عزیزم!
    از این‌که این‌گونه شخصیت تو خرد شده عمیقا متاسفم. به یاد داشته باش عده‌ای هستند که «قدر هیچ چیز» را نمی‌دانند. این جماعت «لیاقت خوبی‌ها»ی تو و هیچ خوب دیگری را ندارند.
    به یاد داشته باش اگر می‌خواهی در این دنیای سرتاسر بد ادامه بدهی باید با این‌ها بیش از این خوب باشی. بدی‌های آن‌ها دلیلی مستدل برای بد بودن تو نیست. اگر امثال آن‌ها وجود نداشته باشد که خوبی تو به چشم نمی‌آید دوست خوب‌ام. باید خوشحال باشی که این‌قدر خوب هستی.
    «انسان تنهاترین موجود روی زمین است.» و هیچ‌کسی دوای دل شکسته‌ي تو نیست. آن چیزی که تو را شفا می‌دهد، خوب بودن خود توست. با خودات بهتر از این باش. همچنان که با این بی‌لیاقتانی که توفیق اجباری نصیب‌شان شده است و حتی بیشتر از آن.
    میزان خود تو هستی نه آن‌ها. آن ها ترازویی ندارند. تشنگانی هستند که فقط کاسه‌ی آبی در دست دارند و دنبال رفع عطش خود. متاع به این گرانبهایی به رایگان نصیب‌شان شده است، چرا باید بابت بدست آوردن چنین چیزی هزینه‌ای پرداخت کنند در حالی که مفت به چنگ‌شان آمده است؟ متذکر شدم که آن‌ها لیاقت ندارند. چه برسد لیاقت چنین چیز گرانبهایی. به آن‌ها اگر لجن مرداب هم بدهی آن را با اشتیاق سر می‌کشند و نه تنها سیراب می‌شوند بلکه سرمست هم می‌شوند.

    دوست گرانبهای‌ام! سمانه!

    خوب بودن مسیله‌ایی نبوده که تو بتوانی به‌راحتی آن را بدست بیاوری و حال به راحتی آن را از دست بدهی.
    سمانه باید فروشنده‌ی زبر دستی باشی. رایگان فروختن خوبی، گران‌فروشی است که هرکسی مشتری آن نیست. بعضی‌ها واقعا خریدار نیست‌اند و فقط برای تفریح آمده‌اند. مشتری واقعی یک کالای گران‌بها خیلی دیر به سراغ آن می‌آید. تو نباید به فکر هرچه سریعتر به سود رسیدن خود باشی. حواس‌ات باشد که متضرر نشوی.


    ژنده پوش, پیام, پیامبر, خون, خواب و بیداری, دلهره, دوست, رنگ زندگی, شبیه خون
  • سرمایش

    آوریل 22nd, 2010

    سال‌ها ست که قدرت‌اش به یغما رفته. البته این نظر شخصی خوداش است و او نظر دیگران را در این مورد خاص نمی‌داند. پیش از آن‌که دیدگاه وی مهم تلقی شود، او حتی حق ابراز نظراش را هم از دست داده بوده.
    «آزادی» فقط به خاطر تو.
    گاهی در حالی که بر روی صندلی مجلل‌اش جابه‌جا می‌شود، به این فکر می‌کند که به راستی دیگر این همه زرق و برق دیگر فایده‌ای برای خوداش هم ندارد.
    او فکر می‌کند که با این همه قدرت‌های فرمایشی دیگر چه احتیاجی به بیعت سالیانه با رعیت آزاد دارد؟
    پادشاه یاداش نبود که رعیت حق بیعت را دارند.

    February-09.Metro-9220-01


    ژنده پوش, آرامش, آسایش, احترام, ترکیه, خون, زندگی, زییا, شبیه خون
  • پاس

    آوریل 14th, 2010

    دوست داشتن و یا نداشتن را خودام برای خودام تعریف می‌کنم. و به طور قطع این حق برای من محفوظ است. درست است.
    درست است که من برای شما چیزی را معین و مقرر نمی‌کنم. نیز این حق برای شما محفوظ است.
    من و شما می‌بایست در حباب‌هایی غلیظ در یک چنین شرایطی محفوظ و مسبوط بمانیم.
    چه کسی برای من و شما شرط را معین می‌کند؟
    من چنین حقی را تنفیذ نکرده‌ام. این اشتباه شما بوده است.
    چگونه خود و دیگران را در سایه‌ای گسترده محبوس می‌کنیم؟
    بعضی از رسم‌ها اعتبارشان گذشته است.
    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم


    آباد, آسایش, انسانگرایی, اومانیسم, خاکستری, رنگ زندگی
  • گنگ

    آوریل 13th, 2010

    مجسمه مریم مقدس (ع) به طرز ترسناکی تکان های شدیدی می خورد.


    نیم, ژنده پوش, پیامبر
  • ستاره‌ها

    مارس 29th, 2010

    از هشتم مارس «سرهنگ معمر قذافی» هم می‌تواند به کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا بدون مشکل و مانع سفر کند.
    این روزها یک بهانه‌ی دیگر هم برای شادباش گفتن پیدا کردم.


    ژنده پوش, انتظار, انسانگرایی, اومانیسم, دلهره
  • پس از

    مارس 21st, 2010

    دعوت من را برای یک نوشیدنی گرم بپذیر.


    لبخند, هتل لاله, آرامش, رنگ زندگی
  • تای

    مارس 2nd, 2010

    صدای من زیباست.


    بدون برچسب
  • بحران

    فوریه 24th, 2010

    دیوار دفاعی و اسم‌ها،
    من همیشه می‌دوم.


    مهسا, بحران, خون, خاکستری
  • میگون

    فوریه 16th, 2010

    عده‌ای در یاد تو دروغ می‌گویند.
    عده‌ای دیگر به یاد تو دروغ می‌گویند.


    آرامش, آسایش, خون, خواب و بیداری, زندگی
  • protect sb from sb/sth

    ژانویه 8th, 2009

    The permalink of  «the Protetctor».


    A.P.B.M
    5 دیدگاه برای protect sb from sb/sth
  • تخت تاج‌گذاری

    دسامبر 27th, 2008

    ببین! بخوان! گوش کن!

    : همه بیرون.
    : گفتم همه بیرون.
    : خیر! بیرون.
    : این‌بار جایی خواهم خوابید که به عقل هیچ‌کس نرسد.
    . . .

    – «هُما» را آماده کنید.

    [podcast]http://www.pej.ir/podcast/sovereignty.mp3[/podcast]

    pej-dec-enp-2008-xt


    لبخند, مرگ, آرامش, خاکستری, خزان, دلهره, دوست, رنگ
    22 دیدگاه برای تخت تاج‌گذاری
  • فرعون در حلزون

    نوامبر 27th, 2008

    27112008

    [podcast]http://www.pej.ir/podcast/Al-Pej.mp3[/podcast]


    رنگ
    13 دیدگاه برای فرعون در حلزون
  • غرب! غرب!

    اکتبر 29th, 2008

    بگذارید تا پایانی را بگویم که هیچ‌گاه آغازی نداشت.
    قسم به دوری ِ تو که همین نزدیکی‌ها پرسه می‌زند، من گفته بودم. چیزی راجع‌به رازهایی که خورده بودیم گفته بودم.
    راستی یادم رفته بود بپرسم. تو خواب من را هم می‌بینی؟
    من سال‌هاست خواب‌ام.
    پدر!
    این قطعیت تو بود. نه آن‌چه که پیش از این، تو من را در هیبت کت و شلوار سرمه‌ایی دیده بودی.
    عزیزکم! من انسان نیستم. درک نمی‌کنی؟
    اگر یک بار به این فکر می‌کردیم که چرا دهان من بسته بود، شاید حالا پسته‌های باغ خندان بودند.
    بیا تا من شنل قرمز‌ام را به جای کت و شلوار سرمه‌ایی بر تن کنم تا ببینی من سبزم. گاهی هم زرد، مثل نسیم.
    قسم به اتوبوس‌های قرمز دو طبقه که من به تو نزدیک‌تر شده‌ام.
    لابد از خودت می‌پرسی تفاوت من با آن‌ها چیست؟ من فقط هزاران مایل با آن‌ها فاصله دارم.
    حالا چه تفاوتی می‌کند که «Covent Garden» باشد، یا جایی که شش ماه یا شب است یا روز؟
    مهم این است عزیزکم که من چند ده کیلومتری به غرب نزدیک‌تر شده‌ام و تو نمی‌دانی که قلبی درد دارد و اکوکاردیوگرافی می‌شود، اما از طرفی قلبی هم بود فشرده که هیچ‌گاه درمان نشد.
    روابطی که به درب خروج اضطراری اعتقاد دارند همیشه باز هستند.
    دیشب شنیدم سوسک‌ها می‌گفتند غریبه‌ایی این‌جاست که گوشواره‌ایی به گوش‌اش دارد. و من از دیدن‌شان تعجب نکردم.
    طبیعت همین هست دیگر!
    می‌دانی بعضی وقت‌ها آدم دل‌اش می‌خواهد در لجن شنا کند.
    عزیزکم! قسم به خیابان پردیس که من چند کیلومتر به تو نزدیک شده‌ام.
    می‌دانم که من نمی‌توانم تو را در آغوش بکشم. این از لحاظ پزشکی یک امر طبیعی است.
    نسیم! نمی‌خواهی کمی بنشینی تا من فقط به تو نگاه کنم؟
    من به غرب نزدیک‌تر شده‌ام.

    secret


    گوشواره, آباد, انتظار, اروپا, بریتانیا, رنگ
    11 دیدگاه برای غرب! غرب!
  • اعتراف

    سپتامبر 25th, 2008

    دگرگونی در نوشتار از این پس اعمال می‌گردد.

    استفراغ خوشمزه‌ترین خوردنی است.
    هات‌چاکلت بدترین نوشیدنی گرم برای یک عصر دل‌انگیز است.
    من همیشه هات‌چاکلت می‌خورم.
    تنفرآمیزترین نوع رابطه‌ی جنسی و عاطفی برای من*،‌ همجنسگرایی است.
    حالم از همجنسگرایی به‌هم می‌خورد. تا حدی که خوردن هات‌چاکلت برای من بسی ساده‌تر از آن است.
    همجنسگرایی بیماری نیست. ولی معتقدم سست‌ترین و قبیح‌ترین وبدترین نوع ارتباطی که بین دو انسان برقرار می‌شود، رابطه‌ایی مبتنی بر همجنس‌خواهی ِ جنسی و عاطفی است.
    تندتر؛ خنده‌دار ترین جمله‌ایی که خوانده‌ام وشنید‌ه‌ام این است: Gay and Proud. نپرسیدم و نخواهم پرسید که به چه چیز همجنسگرایی می‌توان افتخار کرد. پس دنبال جواب آن نیستم.
    همجنس! همجنس! همجنس! تمام‌اش کنید.
    همین‌قدر برای حالا کفایت می‌کند.**

    *: منظور از من عالیجاه پژ می‌باشد. [پانوشت برای تاکید است.]
    **: کامنت‌ها باز است ولی پس از تایید عالیجاه پژ به نمایش عمومی در خواهند آمد به نظر من احترام بگذارید همان‌طور که من به نظرهای شما احترام خواهم گذاشت.

    —————————————————————-

    به‌روز شد: «رامتین» در تاریخ 6 مهر 1387 پستی در ارتباط با این پست من نوشت: لینک پست رامتین

    9 مهر: نظر برخی دوستان بر این است که این‌طور به‌نظر می‌رسد که من در پاسخ به کامنت‌ها با عصبانیت برخورد می کنم. اگر این‌طور به‌نظر می‌رسد از شما پوزش می‌طلبم و این نکته را اضافه می‌کنم که بحث برای من فقط فضای جدی دارد.

    homo


    A.P.B.M
    110 دیدگاه برای اعتراف
  • پیرامون من

    سپتامبر 9th, 2008

    همه‌ی ظرف‌هایی که روی کابینت‌ها را به شکل L اشغال کرده بودند.حالا همه‌ی ظرف‌ها را شستم.

    باور کن زیبای من! این چنین است رسم روزگار.
    از میلیون‌ها آدمی که زاده می‌شوند، فقط تعدادی در اقلیت‌اند و از آن اقلیت باز تعدادی در اقلیتی دگر و از آن اقلیت دگر تعدادی مثل من . . .*
    این من ِ من است.

    تازه که گذر روزگار این‌طوری است.
    حالا که درست همه چیز بی‌هوده است.**
    همین حالاایی که حالا حالا ها قرار نبود بیاید.
    مستی‌های من که برای بعضی از شماها آشناست.
    و تاریک‌خانه‌ی من، [و باز این من ِ من]
    و برای سالیانی که من نخواهم بود و پیش از آن بر چوبه‌ی دار در آخرین لحظه فریاد بزنم: زنده باد خودم!
    تو فکر می‌کنی اهمیت دارد؟
    نه جدا؟ [ که جدیدا [که جدیدن شده،] جدن]،
    باید سال‌ها پیش که شوهر خواهرم که حالا شده پسر خاله‌ام به همین بلندی فریاد زد: نه بیبنم جدن جرات‌اش را داری؟
    باید همان روز می‌گفتم: آره عزیزم! جرات‌اش را دارم. زنده باد خودم!‌

    خب! به رسم روزگار تکراری و زورکی من [و باز این من ِ من] مستی من دیرتر از این بود.
    نوشیدنی‌های زرد و حوله‌ایی آبی که روی آن استفراغ می‌کردم در خیال مستی‌ام که راستی بود، رنگ هم‌دیگر را تشدید می‌کردند.
    هنوز دوربین‌ام منتظر من است.
    عزیزکم مگر نمی‌بینی من کرکره‌ها را کشیده‌ام پایین؟
    به علت خودسوزی تا اطلاع ثانوی بسته است.

    هنوز دهان‌ام بوی الکل می‌دهد.
    بی خیال لبان‌ من [و باز این من ِ من].
    پسر  بلوند هفده ساله‌ایی را می‌شناسم که لبانم [و باز این من ِ من] را تمجید می‌کند.
    هی! تو فکر می‌کنی من وقتی ناراحت می‌شوم چه می‌کنم؟
    هیچ! فقط کیک می‌پزم.
    هوا سردتر می‌شود و همه از انجماد در می‌آیند.
    الکل چی؟ الکل که یخ نمی‌زند که حالا از انجماد در بیاید.
    ها! فهمیدم! برای همین من زود مست می‌شوم. چون وقتی الکل می‌خورم همه چیز درونم ذوب می‌شود.
    پس چرا من در توی لعنتی ذوب شدم؟

    لباس‌ام را در می‌آرم.
    آرام!
    هیس! همه خواب‌اند.
    حالا که همه خواب‌اند و من بیدار،
    این من ِ من است که بیدار است.

    Mine.

    *: این‌یکی را از «باربد ِ شب» با تغییراتی از پست «واژه»‌اش وام گرفتم. اقلیت در اقلیت برای من معنای خاصی دارد که باربد ِ شب به خوبی با آن آشناست و فکر می‌کنم با هم در این مورد درک می‌کنیم. در ضمن دو پست در مورد اقلیت دارم که در این‌جا و این‌جا می‌توانید آن‌ها را بخوانید.
    **: این جمله‌ی «همه چیز بی‌هوده است.» از «همزاد» برای‌ام خارش مغز ایجاد کرده است و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. مرسی! همزاد.
    و با تشکر از این من  ِ من!


    انتظار, خون, خاکستری, خزان
    9 دیدگاه برای پیرامون من
  • میراث من

    آگوست 3rd, 2008

    به پادکست زیر گوش کنید: (نوشته‌ی زیر متن پادکست است)

    [دکمه‌ی Play را کلیک کنید][podcast]http://www.pej.ir/podcast/inheritance.mp3[/podcast]

    من تنهایی‌ام را می‌توانم با خیره شدن به یک گل رزِ سرخ پژمرده سپری کنم.
    مگر من از دنیا چه خواستم که آیین یکتا پرستی‌ام باید چنین باشد؟
    نگاه‌ها از من خسته شده‌اند.
    آرام‌آرام،
    میراث من به سراغ من می‌آید.
    و من نگران از این میراث در ذهن‌ام می‌دوم.
    سال‌ها صبر می‌کنم و تنها خیره می‌شوم.
    مردم می‌آیند و می‌روند.
    میراث من زمانی به سراغ‌ام می‌آید که خواب در آرامش ابدی را برگزینم،
    و آن‌گاه میراث من در خش‌خش برگهای خسته‌ایی که در پیاده‌روهای طولانی می‌خزند به دیگران می‌رسد.
    سال‌ها می‌گذرد و من دیگر در نیستی‌ام و ناگهان برگی خودش را کشان‌کشان به زیر پای‌ات می‌اندازد.
    و تو با لبخند زیبایت میراث من را خرد می‌کنی.


    پایان, آرامش, آسایش, دلتنگی, زندگی
    17 دیدگاه برای میراث من
  • لایه‌های خوشمزه‌ی پوچی

    ژوئیه 23rd, 2008

    احتمال دارد چیزی که در پس اعماق وجود داشته باشد در لایه‌های رویی وجود نداشته باشد و چیزی که دیده نمی‌شود این‌طور انگاشته می‌شود که وجود ندارد، همان‌طور که گویی تا پیش از این نبوده است.
    پس هیچ چیزی وجود ندارد.
    سرمایه‌ای بس گرانبها که به سادگی یافت نمی‌شود.

    noone


    گوشواره, آرامش, آسایش, انتظار پوچ, انسانگرایی, اومانیسم, خاکستری, خزان
    3 دیدگاه برای لایه‌های خوشمزه‌ی پوچی
  • سقوط باکره

    جون 28th, 2008

    مبادا که نوای‌ام به گوش تو رسد.
    چه کسی باور می‌کند من نیستم؟
    من نیستم.
    نبودم.
    اشتباه از من بود.
    باور کردم که در این دنیای نیستی، هستم.
    بگذارید همین یک شب باهم شاد باشیم. [درست بعد از این مونولوگ زوزه‌ی گرگ‌های در کمین‌ نشسته بلند می‌شود. گویی همه‌گی آن‌ها خوشحال شده‌اند.]
    [سکوت]


    ژنده پوش, پیامبر, آباد, تظاهر, خون, دلهره, رنگ
    3 دیدگاه برای سقوط باکره
  • ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت II

    جون 13th, 2008

    به چند دلیل؛
    تلاش‌های من بی‌نتیجه و کور ماند.
    پژ هيچ معنای خاصی ندارد.
    کوتاه شده‌ي نام‌ام هست.
    هميشه دوست داشتم نام‌ام نيمه تلفظ بشود.
    خدا هنگامی سر بر می‌آورد که انسان از همه‌ی زمین و زمان و از همه مهمتر از انسان‌ها خسته و دل‌رنجیده و ناامید می‌شود. هنگامی که دوست داشتن در ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت سر باز می‌کند.
    بار الاها گناهان من را ببخش.


    هتل لاله, گوشواره, آرامش, آسایش, اروپا, خون, دلهره, علیرضا
    9 دیدگاه برای ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت II
  • ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت

    مِی 25th, 2008

    با دستان خودت او را از آغوش خود جدا کردی و به خاک سپردی. در اعماق وجودت به روزهایی که با او سپری کرده بودی فکر می‌کردی.
    می‌دانم که او را به خاک سپردی اما حسرت‌اش هنوز باقی است. گهگاهی که از کنار آن گورستان رد می‌شوی بوی نم‌ناک گورش به مشامت می‌رسد.
    دیدی چگونه به راحتی او را به دیار باقی سپردی؟ آیا از خودت چیزی باقی مانده؟
    رویاها یکی پس از دیگری به سراغت می‌آیند. به خودت نیرنگ نزن، خودت هم می‌دانی حالا همه‌جای خانه بوی او می‌آید ولی فراموش نکن و به یاد داشته باش که چیزی نیست.


    هتل لاله, گوشواره, آرامش, آسایش, اروپا, خون, دلهره, دوست
    9 دیدگاه برای ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت
  • خانه‌ی تنهایی من

    آوریل 25th, 2008

    همیشه به این فکر می‌کردم که اگر فصلی به موقع از راه نرسد چه کنم؟ بعد به این نتیجه رسیدم مگر من درباره‌ی جا‌به‌جایی فصل‌ها مسئول بودم که حالا باید کاری بکنم کارستان؟
    بگذریم. چیز مهمتری بود که باید به آن می‌پرداختم که انجام‌اش دادم؛

    تصمیم من قطعی بود. یاد‌ش رفته بود روزی را که من جلوی او زانو زده بودم. صورت‌اش از اشک‌های من که بر روی صورتش می‌چکید خیس شده بود. دو دست‌اش دور گردنم حلقه شده بود و با تمام نیرویی که داشت به گردن من فشار می‌آورد. هیچ تقلایی برای رهایی از دستان‌اش نمی‌کردم. با این وجود من مصمم داشتم کار خودم را می‌کردم. سعی کردم زیاد فکر نکنم. خیلی طول نکشید . . . فشار دستان‌اش از دور گردنم آرام آرام کم شد و ناگهان دستان‌اش در هوا سقوط کردند. تقدیر به سرانجام رسید.


    ژنده پوش, پایان, بریتانیا, ترانیلسیپرومین, خون, خاکستری, دوست, رنگ زندگی
    14 دیدگاه برای خانه‌ی تنهایی من
  • پدر

    آوریل 18th, 2008

    تعليق چيز جالبي است. به خصوص اگر از سال بالا بزند.
    معلقم در هوا.
    حباب‌هايي هم هست. خُب باشد.
    چيز خاصي هم بايد در اين بين وجود داشته باشد. بماند که هست يا نيست.
    هرچند همه‌ و هیچ‌کس از پس آن برنيايند.
    تعليق در هر امري جايز است. به خصوص جايي که هيچ‌کس انتظار آن‌را نداشته باشد.
    همانند مرگ ناگهان مي‌رسد.
    پافشاري نيست بر اين موقعيت.


    هتل لاله, جدیکار, خاکستری, دوست
    7 دیدگاه برای پدر
  • بازی

    آوریل 14th, 2008

    اولين وبلاگ دگرباشي که ديدم
    واقعيتش نمي‌دانستم که به اين بازي دعوت مي‌شوم يا نه، اما يکي از دوستان وبلاگ نويس (My Bohemian World) ويکي از دوستان در بخش نظرهاي پست پيشين، من را به بازي دعوت کردند.
    نيز نمي‌دانستم که چه بنويسم اگر به اين بازي فراخوانده شوم. دو دل بودم. يک جورهايي هم قلقلکم مي‌داد.
    اما دعوت شدم.
    «اولين وبلاگ دگرباشي که خوانده‌ام»
    راستش خيلي کلي گويي است و جواب قطعي و به طور کامل درستي را نمي‌توانم بدهم. چرا؟
    خوب حتما همه‌ي ما اولين روز دبستان‌مان را به ياد داريم چون از قبل مي‌دانستيم که فلان روز و در فلان ساعت بايد به مدرسه برويم و اين اولين باري بوده است که به مدرسه رفته‌ايم. فعلي که در اين ميان انجام شده، به روشني و آگاهي از پيش معلوم بوده است.
    حالا يک سوال ديگر:» اولين انيميشن تلوزيوني که ديد چه بوده است؟» خب چه کسي مي‌داند؟ نمي‌توان جواب قطعي به اين سوال داد چون از قبل نمي‌دانستيم تلوزيون چه انيميشني را براي ما که اولين بار است به طور آگاهانه تلوزيون مي‌بينيم پخش خواهد‌ کرد. نيز احتمالا در حين تماشاي تلوزيون به تماشاي يک انيميشن نپرداخته‌ايم که حالا بدانيم اولين آن کدام بوده است.
    با شرحي که داده شد من نمي‌توانم به طور قطع بگويم فلان وبلاگ اولين وبلاگ دگرباشي بوده است که من ديده‌ام.
    سال‌ها پيش بود. دوران سياه تحصيلات من در دبيرستان بود. اينترنت تازه داشت رشد مي‌کرد و جوان‌هاي هم سن وسال من هم به تازگي به اينترنت دسترسي داشتند. وبلاگ نويسي تازه شروع شده بود و وبلاگ نويسان دگرباش زيادي هم نبودند. همه چيز تازه بود. خبري از فيد و آر.اس.اس هم نبود که بتواني مرتب از به روز شدن وبلاگ‌ها با خبر بشوي. خودت بايد چک مي‌کردي که فلاني به روز کرده يا نه. چند وبلاگ قديمي بودند که من آن‌ها را مي‌خواندم اما خواننده پروپا قرص آن‌ها نبودم که الآن به ياد بياورم اولين‌شان کدام بوده است.
    با اين وجود وبلاگي را به خاطر دارم که به طور مرتب به آن سر مي‌زدم. وبلاگ «کوچه به کوچه» بود که يادم مي‌آيد آن موقع بر روي سرويس پرشين بلاگ قرار داشت. که بعدها توسط خود پرشين بلاگ مسدود شد و الآن هم بر روي سرويس بلاگفا قرار دارد. آن موقع به اندازه‌ي الآن در کامنت‌هاي پرشين بلاگ و بلاگفا قربون صدقه‌ي هم نمي‌رفتند و مطالبي که نوشته مي‌شد، بهتر از الآن بود و اين حس را به من منتقل مي‌کرد که تو، هم تنها نيستي و مانند تو، هم هستند که مي‌نويسند. [گرچه خودم آن موقع روي کاغذ مي‌نوشتم!] هرچند آن موقع وبلاگ خوان حرفه‌ايي نبودم. اما همين هم براي من زيادي بود و احساس خوشحالي به من مي‌داد از اين‌که کسي هم هست!
    دوستان عزيز حالا که اين بازي راه افتاده و جمع زيادي از ما به آن دعوت شده‌ايم و يا اين بازي را دنبال مي‌کنيم، بهتر هست که به روز باشيم و از سامانه‌هاي مديريتي که براي آگاه شدن وبلاگ‌ها وجود دارد، نظير گوگل ريدر استفاده کنيم. خيلي ساده‌تر از اين حرف‌هاست. کافي است يک اکانت گوگل داشته باشيد و به آدرس http://google.com/reader برويد و در قسمت سبز رنگ سمت چپ که روي آن نوشته شده Add subscription را کليک کنيد و فيد RSS يا Atom وبلاگ مورد نظر را در آن وارد نماييد، يا حتي مي‌توانيد آدرس کامل وبلاگ را در آن قرار دهيد تا به صورت اتوماتيک فيد آن در گوگول ريدر شما قرار گيرد. از اين پس هر زمان که وبلاگي که در گوگل ريدر شما قرار دارد به روز رساني شود شما در گوگل ريدر خود مطلع خواهيد شد و حتي لازم نيست به خود وبلاگ سر بزنيد و همان‌جا پست‌هاي وبلاگ مورد نظر را بخوانيد.
    به همين سادگي!


    Game, بازی
    4 دیدگاه برای بازی
  • اندر باب بهتر بودن و از این حرفا!

    آوریل 8th, 2008

    ایها الناس!
    این همه به من “فلوکستین” توصیه نکنید. فلوکستین به من کارگر نبود. همان اول حذفش کردند. سر و کار من با “سه حلقه‌ایی” هاست.
    پیشنهاد بهتری بدهید. [البته اگر هست.]


    پیام, ترانیلسیپرومین, جدیکار, خاکستری, خزان, دوران پسا ترکیه
    11 دیدگاه برای اندر باب بهتر بودن و از این حرفا!
  • همه‌ی داستان

    آوریل 4th, 2008

    جام را برای من آماده کردند. صورت‌هایی که جلوی روی‌ام بود همه خوشحالی عمیقی داشت. بعضی ها به صورت من نگاه می‌کردند تا مطمین بشوند که حالتی از تردید در صورت من برای نخوردن مایع قرمز رنگ داخل جام وجود ندارد. بعضی ها هم با نگاه اضطراب آمیزی به جام نگاه می‌کردند.
    تا پیش از ورود من، هم‌همه‌ی عجیب و ملایمی همه جا را پر کرده بود. با نزدیک شدن من به جایگاه موعود سکوت کشنده‌یی جایگزین شد.
    همه منتظر من بودند. ولی من منتظر هیچ‌کس نبودم. بارها از او خواسته بودم که با من این‌کار را نکند. اما ظاهرا صدای من به گوش او نمی‌رسید. طبیعی هم بود و با آن همه مشغله‌ایی که او داشت صدای من، صدای خرد شدن برگ خشک شده‌ی پاییزی بود که زیر پای او له می‌شد،‌ گم شده بود. . .
    جام رو برداشتم. نمی‌دانستم که باید به کسی نگاه کنم یا نه! حتی نمی‌دانستم که چشمانم باید باز باشد یا بسته.
    آیا این جماعت با نوشیدن من از جام رهایی پیدا می‌کردند؟
    کاش واقعا این‌طور بود. ولی مثل روز برای من روشن بود که هیچ آینده‌ی روشنی برای آن‌ها در میان نخواهد بود. به هر صورتی که بود وضعیت آن‌‌ها از این که بود بهتری نداشت.
    برای این قوم خوش‌ پندار هیچ چیز بدی هم افاقه نمی‌کرد چه برسد به یک چیز خوب. بنابر همین بود که اطمینان داشتم وضعیت به همین رویه ادامه خواهد یافت. حتی بعد از من.
    خشونت ِ همراه با تاسفی سرتاسر وجودم رو فرا گرفت. روح‌ام و جسم‌ام با این احساس همراه شده بودند.
    تمام نیروهایم را جمع کردم. هر آنچه که قدرت داشتم و هر آن‌چه که روح من را جلال می‌داد. همه با هم در دست من تجلی یافتند.
    می‌خواستم همانند آرش به همه‌ی آن‌ها آخرین تیرام را نشانه بگیرم،‌ تا مرزی بسازم از وجودِ پایدار. پایداری برای همه چیز. اما این امر برای آن‌ها به یقین پایان یافتن از تمام زنجیرها بود. خوش به حال روزگارانی که پایداری در آن گسترده است.
    چه احتیاجی به من هست وقتی که باد می‌وزد؟ من هم زود گذر بودم.
    چه کنم با مخالف‌خوانانی که دیگر مخالف وجود هستی من هستند؟
    وای بر روزی که مخاطبی نداشته باشم.
    و من فقط به خاطر نبود مخاطبم و خواست مخالف‌خوانان، به رسم ایشان اینگونه عمل می‌کنم تا مبادا مخاطبم را آزرده باشم.
    جام را نوشیدم.
    همه چیز برای آن‌ها به پایان رسیده بود. بوی خون رو احساس می‌کردم که در فضا پیچیده بود. احساس تزلزل هر لحظه در وجودم بیشتر رسوخ می‌کرد و بعد هیچ . . .!


    گوشواره, خون, خواب و بیداری, خاکستری, زندگی
    4 دیدگاه برای همه‌ی داستان
  • پایان – The Termination

    مارس 2nd, 2008

    این وبلاگ تا زمان نامعلومی بسته است و پست جدیدی نخواهد داشت.
    پایان
    پژ

    This blog is closed. There wouldn`t be any new post for a clear time.
    The termination
    Pej


    The Termination, پایان
    هیچ دیدگاهی برای پایان – The Termination پیدا نشد.
  • بازگشت به منوی قبل

    فوریه 25th, 2008

    اسفند من را به پایان نمی‌رساند.

    return


    گوشواره, دلهره, رنگ, زندگی
    5 دیدگاه برای بازگشت به منوی قبل
  • انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان

    فوریه 21st, 2008

    او همان‌طور که راه می‌رفت، تاکید می‌کرد که انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان تیاتر است. به برداشتن قدم‌های بعدی‌اش شک ‌کرد.
    در همین هنگام این شک کم‌کم رشد کرد. آن‌قدر در ذات اقدس‌اش نفوذ کرد که بازایستاد.
    صورت‌اش رنگ باخت و شک او را به تنهایی فراخواند.
    از تنهایی به کفر آمد و کفر گفت.
    بله! او یک خائن ِ کافر شده بود.

    recreantnew


    هتل لاله, ژنده پوش, پیام, پیامبر, او, اسکیس, خاکستری, خزان
    1 دیدگاه برای انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان
  • طالع تقدیر

    فوریه 11th, 2008

    و باز دوباره من با فصل زمستان به میانه رسیدم. دیگر بهار را انتظار نمی‌کشم.
    در زمستان خیابان‌ها را ترک گفتیم. از زمستان به یک فنجان ِ کوچک ِ گرم پناه آوردیم.
    من به خیابان باز می‌گردم.
    من یک واژه دارم. نه بیشتر نه کمتر.
    نمی‌پذیرم.
    نمی‌گویم.
    برای رسیدن به آن‌چه که خوشبختی خوانده می‌شود باید خوش باشد.
    واژه‌ام را باید فراموش کند.
    از همین حالا هم برای فرارسیدن این روز، روزشمار نصب کرده‌اند.
    برای رسیدن چنین فرخنده‌ی باشکوهی کم شدن اعداد روزشمار خوشایند به نظر می‌رسد.
    اما، تنها، به نظر می‌رسد.
    به راستی در نظرها نخواهم بود.
    هنگامی که ترک شوم برگ‌های خشک شده‌ی روی زمین مرا همراهی خواهند کرد.
    و من در این زمین، بیگانه‌ی تهی‌دستی شوم. بی برگ. با قطعاتی از جنس فلز.
    یادباد آن روزگاران. یاد باد!

    horoscope


    دلتنگی, شبیه خون
    8 دیدگاه برای طالع تقدیر
  • پایان

    فوریه 4th, 2008

    نمی‌دانم جرمم چه بود. فقط با پتک به سرم کوبیده شد و قرار بر این شد که من نادانسته شوم.
    نمی‌دانم چه کسی به من گفت تو زیبا هستی. و نمی‌دانم چه کسی به من گفت تو زشت هستی. هرچه باشم بیم دارم از این که شاکر باشم یا کافر.
    نمی‌دانم لیاقت فعل دوست داشتن را دارم یا نه. از این بیم دارم که مبادا با خیال این‌که؛ دوست دارم و دوست داشته می‌شوم همانند ابلهی به بیراهه روم. نیز ترسم که مبادا با دوست داشتن و دوست داشتنی، خودم را به کسی تحمیل کنم.
    نمی‌دانم که حقیقت چیست.
    نمی‌دانم که می‌خواهم بگویم یا نگویم.
    نمی‌دانم که می‌خواهم بنویسم یا نه.
    نمی‌دانم دریایی هست که مرا غرق در آغوش خویش کند؟ اصلا دریایی هست؟
    خطری. . . خوبی‌ایی. . . دل آرامی‌ایی. . . شبی. . .
    فغان. . ! خورشید مرا بیدار نمی‌کند.
    به راستی اعتراف می‌کنم که هیچ نمی‌دانم.
    پایان.

    dontknow

    8 دیدگاه برای پایان
  • خداحافظ ارتباط

    ژانویه 18th, 2008

    و نه برای خودم و این بار برای روحی که در آستانه‌ی در ِ رفتن ایستاده و هرگاه که متوجه او می‌شوم به من می‌خندد. با درد ِ‌ ندیدن‌اَت چه کنم؟ هیهات که جسمی برای غافلان ندارم. این بار تصویری برای اثبات مدعای خویش ندارم.
    می‌گریم به یاد روزهایی که بی‌دلیل شب شد.
    بگذار تا در کنار تو ای جسم ِ یقین ِ وجود به شیرین‌ترین آسایش‌ها به خاک سپرده شوم. به یقین که خاک مرا بی‌دلیل هم خواهد پذیرفت چه بر این‌که دلایل بسیارند و بهانه‌ها برای ماندن ناچیز.
    چه سودی است اگر نکوشم برای با انسان‌ها بودن؟‌ «انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛» به یقین که اگر تنها یک عذاب دردناک برای انسان‌ها باشد آن فعل ِ‌ فراموش کردن از روی ِ آگاهی خواهد بود.


    انسانگرایی, اومانیسم, خواب و بیداری, دلتنگی, زندگی
    5 دیدگاه برای خداحافظ ارتباط
  • Fair

    ژانویه 11th, 2008

    ?What’s the meaning of «Mean» when everything is meaningless

    ds-16


    Disgusting, Grey, Meaningless
    2 دیدگاه برای Fair
  • توضیحات اربعه

    ژانویه 8th, 2008

    باسم حق‌

    با توجه به بعضی از شبهات و شکیات لازم می‌دانم به بعضی از آن‌ها و نه همه‌ی آن‌ها پاسخ دهم؛
    1- پست پیشین بنده که در تاریخ ششم دی‌ماه یک هزار و سیصد و هشتاد وشش به اطلاع عموم رسید باعث دل‌خوری بعضی از دولت‌مردان دولت علیه و نیز جمع کثیری از خویشان خونی دربار و نیز دوستان و آشنایان و حتی عوام شده بود که چرا نام ایشان را ذکر نکردیم. در جواب به همه‌ی آن‌ها باید گفت که ما نام هرکس را که اختیار کنیم خواهیم برد و اگر نام کسی آورده نشده نه از قلم بلکه از دل افتاده. «ای دل اگر عاشقی در پی دل‌دار باش».
    2- «هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است». کمی به گربه‌های دم در غذا بدهبد جای دوری نمی‌رود ماموران می‌بینند و در اخذ مالیات سالیانه‌ی خانوار درنظر می‌گیرند.
    3- گویی غمی‌ست عجیب در نزدمان که دورترین‌ها نیز بینند و ندانند که چیست. عجب از رسم زمانه که نزدیکان [نه یک نفر و دو نفر،‌ بیشترشان] این گونه با تو می‌کنند و تو نیز هیچ کاری نیست به غیر از خوردن ِ خون ِ دل. «زشیر ستر خوردن و سوسمار / عرب را به‌جایی رسید است کار / که تاج و تخت کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون! تفو!».
    4- به زودی ماه محرم فرا می‌رسد. تمام کسانی که می‌خواهند ریا کنند و از صدقه‌ی سر امام حسین اجرت بگیرند دندان تیز کنند. گرچه می‌دانم که همه‌ی آن‌ها احتیاجی به یادآوری ما ندارند و از پیش،‌ آماده هستند. خدا می‌داند که اگر ریاکارن محرم و صفر و رمضان را نداشتند چه می‌کردند. «جامی است که عقل آفرین می‌زندش/ صد بوسه ی مهر بر جبین می‌زندش».


    آرامش, آسایش, خاکستری, دلتنگی, شبیه خون
    هیچ دیدگاهی برای توضیحات اربعه پیدا نشد.
  • روز و شب ِ خاکستری ِ من

    دسامبر 27th, 2007

    سارا اشک می‌ریزد،‌ من به چشمانش زل می‌زنم. او می‌گوید بیشتر اوقات به یک چیزی زل می‌زند. سارا به اصرار من، صبح‌ها مرا از خواب بیدار می‌کند اما نمی‌داند که من بیش از یک سال است که خوابم.
    من خوابیدم و عده‌ایی که مرا برای این ترقیب کرده بودند ازین بابت خوشحال‌اند و عده‌ای ناراحت. با این حال هر دو گروه متفق القول هستند که من به طور عادی به زندگی روزمره‌ام می‌پردازم.
    علیرضا همه چیز را می‌بیند ولی سکوت اختیار کرده و ذهنش مشوش این امر است. او نیز می‌پندارد که من نمی‌فهمم.
    آقای فروتن خیلی سعی می‌کند مرا درک کند. این را در چشمان‌اش می‌خوانم. کمی از او خجالت می‌کشم ولی با این حال باز هم دریغ نمی‌کند.
    پدرم خدا را شکر می‌کند و مادرم برایم به طور سوء ِ تفاهمی دعا می‌کند.
    بهنود هم هست. او تجربیات فراوانی دارد که مرتب ویرایش می‌شوند. به قول خودش همه چیزهایش سیاه‌اند. با این حال سیاهی‌اش ویرایش نمی‌شود یا شاید هم هنوز نشده.
    من کارگاه ِ‌ کوچکی ندارم تا سه زهر ِ‌ ظهور، ثبوت و توقف را در حلقم بریزم تا ساکت شوم.
    امیرعلی رنگ باخته و اصرار بر رنگ جدیدی دارد که نمی‌دانم چیست.
    خانم جدیکار هم همه‌ی امور را حل شدنی می‌داند ولی بعضی وقت‌ها چشمهایش را روی هم می‌گذارد.
    خانم مسعودی هم به من محبت دارد و از این که «من بهترم»خوشحال است. اما نمی‌داند که چه غوغایی برپاست برای هیچ.
    دلم برای همه‌یشان تنگ می شود با این‌که در حظور ِ هم هستیم.
    خواهرم نیست. دل‌گیری بیشتری از این امر دارم. چون حظور فیزیکی هم ندارد.
    گلی هیچ چیز نمی‌فهمد زبان بسته اما حرف‌های من را می‌فهمد. حتی آن‌قدر مرا می‌فهمد که می‌پندارم فکرهایم را می‌خواند.
    لبخندهای زیادی می‌زنم. اما غافل از این‌که با هر لبخند چنگکی دلم را ریش ریش می‌کند.

    goli


    آسایش, خون, خواب و بیداری, خاکستری, رنگ
    7 دیدگاه برای روز و شب ِ خاکستری ِ من
  • خزان ِ من

    دسامبر 21st, 2007

    دلتنگ‌ام!
    دلتنگی‌ایی که نادانی‌ام چشمه‌ی آن است.
    آه! ای بادهای خزان،
    فراموش باد خوش روزگاران.


    خون, خزان, دلتنگی, زندگی
    4 دیدگاه برای خزان ِ من
  • امانت‌ِ پس از روز‌ ِ قدرت

    دسامبر 20th, 2007

    من‌ می‌مونم و تو نمی‌مونی. به از اینکه ببینمت که موندی.
    چرا اگر کسی تو خودش بره بقیه برای تیمار کردنش جمله‌ی تکراری؛ «عاشق شدی؟» رو به کار می‌برن؟ حالا نمی شه عاشق نشد و ناراحت هم شد؟ عشق کیلویی چند؟
    دردهای ساده تنها برای مردم های ساده است اما ممکنه برای مردم غیر ساده هم دردهای ساده پیش بیاد. با این حال روزهای پاییزی که پدیده‌‌ی اینورژن [دگرگونی هوا] پیش می‌آد، ‌احساس قدرت پوشالی همه ‌جا رو فرا می‌گیره.
    در ضمن آسمان همیشه و همه جا آبی نیست. این دروغی بزرگه که برای خالی نبودن عریضه گفته می شه.
    پاداش‌ ِ پس از نگهداری ِ بد‌ ِ امانت،‌ جرقه‌ی روز ِ‌قدرت بود.
    چند روز پیش روز جهانی قدرت بود.


    گوشواره, ترکیه, خواب و بیداری, دلتنگی
    2 دیدگاه برای امانت‌ِ پس از روز‌ ِ قدرت
  • پژ

    دسامبر 14th, 2007

    افزونه ی جدیدِ سیاست در روابط عمومی بارگذاری شد و در حال آزمایش می باشد.
    تغییراتِ جدید «نسخه ی 1.1 آزمایشی» – Beta Version 1.1

    New_Pej


    Beta Version, گوشواره
    2 دیدگاه برای پژ
  • زندگی – داستان های؛ سفید و سیاه و خاکستری‌اَش*

    دسامبر 6th, 2007

    این روزها مد شده که تو ذوقت بزنند.
    مد شده به روی مبارک هم نیاورند. (خدا را شکر می گوییم که مبارک سالی یه روزه!)
    این ها همه ته دل ما را به درد می آورد و برای ما جز mp۳ Player ای که صدایش در گوشمان قیژ قیژ می کند، دل خوشی دیگری نمانده. برای آن عده هم که غم ما خوشی آن ها را سبب شده است مایه ی شور و شادی شده است.
    تلفن را بر می داریم و در مورد مسیله های بسیار مهم و جدی گفتگو می کنیم و مکالمه را تمام می کنیم. اما درمانده ایم که چگونه گفتگوی تلفنی ِ ساده ایی را به پایان ببریم.
    توری بر می داریم تا هر تاکسی را که صندلی ِ جلویی ِ آن خالی ست را تور کنیم. اما در عین حال برعکس آن بعضی از ماشین های مدل بالا ما را در صندلی جلویی اش تور می کند.
    پزشکی می خواست مرا وادار به دروغ جلوده دادن، کند تا در زندگی پیشرفت داشته باشم. عطای آن را به لقای اش بخشیدم. چگونه او قسم نامه ی بقراط را خوانده و آن را پذیرفته!
    دوستی می خواست با من به بهترین ممکن دوست باشد ، اما از پیش شرط هایش دروغ و تناقض بود. این دیگر چه مُدی است نمی دانم.
    آیا اتفاقی افتاده که همه ی ما خاص شدیم؟
    مکتب کلاسیسیم هم چندان بد نبود که این گونه دچار شدیم.
    ———————————————————————
    * پانوشت: شخصیت و یا شخصیت های خاصی در این پست حضور ندارد.


    خواب و بیداری
    7 دیدگاه برای زندگی – داستان های؛ سفید و سیاه و خاکستری‌اَش*
  • صبرِ دلپذیر پس از ساعت بیست و یک با چاشنیِ استفراغ روزانه

    دسامبر 3rd, 2007

    تالاپ! [آوا]
    هست از پس پرده گفتگوی من و تو /  چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من*
    : صبر؟
    – باشه!
    : فکر می کنی طاقتشو داری؟
    – یک رشته سیم عصبی باید جواب بده که یا جواب می ده یا نمی ده. زیاد فکرشو نکن، اهمیت چندانی نداره.
    : بمان.
    – تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟ /  وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه؟
    پر کن قدح باده، که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم، بر آرم یا نه*
    : تو این سن نباید به این چیزا فکر کرد، هنوز راه داره.
    – بعدش چی؟
    ———————————————————————
    * خیام

    henry17


    گوشواره, انسانگرایی, اومانیسم, خواب و بیداری, خیام, شبیه خون
    4 دیدگاه برای صبرِ دلپذیر پس از ساعت بیست و یک با چاشنیِ استفراغ روزانه
  • پایان کژدم

    نوامبر 24th, 2007

    آبان ماه هم به خوبی و خوشی به پایان رسید و اتفاق خاصی نیفتاد و هنوز . . .
    و به زودی . . .


    گوشواره, آرامش, آسایش
    3 دیدگاه برای پایان کژدم
1 2
صفحهٔ پسین→

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...

    • مشترک شدن مشترک شده
      • پژ - Pej
      • Already have a WordPress.com account? Log in now.
      • پژ - Pej
      • مشترک شدن مشترک شده
      • ثبت‌نام
      • ورود
      • گزارش‌دادن این محتوا
      • مشاهده سایت در بخوانید (Reader)
      • مدیریت اشتراک‌ها
      • بستن این نوار