پوست ۳۱

آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم تابستان اذیت‌م نمی‌کند. شاید هم من تغییر کرده‌ام. شاید هم تابستان این‌جا متفاوت است.
البته باید گفت که تابستان و کلا آب و هوای این‌جا متفاوت است. رطوبت هوا آن‌قدر زیاد است که تمام مدت بدن‌ام نم‌ناک است، موهایم هم وزوز شده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که به رطوبت هوا تا این اندازه عادت کنم. اصلا برای‌ مهم نیست.
با همه‌ی این‌ها آفتاب را دوست دارم. روزهای طولانی را دوست دارم. آفتاب چرک‌های زندگی را خشک می‌کند.
بگذار خشک شود هرآن‌چه که چرک‌آلود است.

هدف

می‌نویسم چون نیستم.
من زمین خوردم. آه! ای زمین!
ای زمین!
زمین من.
آسمان و نیستی.
پوچی و فلسفه.
لگد زدن به هر آن‌چه خوب بود.
و این است میراث من.
آه! ای زمین!
خداحافظ بریتانیا
آسمان، سبز فرش شده بود
و گاوهای قهوه‌ایی رنگی که در مرغزار زمزمه می‌کردند تمامی فعل‌ها را.
خودنماییدن.
این نخستین‌بار بود که آسمان سبز فرش شد.
این عکاس عکس نمی‌گیرد
کیف‌اش را نگاه می‌کند و دوربین‌اش را به دست نمی‌گیرد.
هنوز، این کم است.
من خطرناک‌ترین‌ها را هم آزمودم
سپس آزادانه گریستم.
خداوند مرد.
حالا به تو می‌گویم؛
تو بی ارزش‌ترینی،
تو در ذهن پریشان‌حالان و درماندگانی
به یقین تو وجود نداری.
از این اطمینان لذت می‌برم.
ذهن سیال
و بوی عود.
این بود زندگی؟
بخشیدم آن‌را به در راه ماندگان.

————————————————–

پی‌نوشت: دیروز پنجشنبه بیست‌و‌هفتم تیرماه هشتادوهفت جمعی از دوستان بلاگ‌نویس [نام‌ها محفوظ است] به پوچی لبخند زدند. این یکی را هم بخشیدم.

یک سال و دو ماه و دوازده روز

“از آن‌جایی که هیچ چیز ندارم، آزادی که بروی.”

[کامنت‌ها بسته شد!]

ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت II

به چند دلیل؛
تلاش‌های من بی‌نتیجه و کور ماند.
پژ هیچ معنای خاصی ندارد.
کوتاه شده‌ی نام‌ام هست.
همیشه دوست داشتم نام‌ام نیمه تلفظ بشود.
خدا هنگامی سر بر می‌آورد که انسان از همه‌ی زمین و زمان و از همه مهمتر از انسان‌ها خسته و دل‌رنجیده و ناامید می‌شود. هنگامی که دوست داشتن در ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت سر باز می‌کند.
بار الاها گناهان من را ببخش.

ملغمه‌ایی از تعلیق در تعلیق، اقلیت در اقلیت، حقارت در حقارت

با دستان خودت او را از آغوش خود جدا کردی و به خاک سپردی. در اعماق وجودت به روزهایی که با او سپری کرده بودی فکر می‌کردی.
می‌دانم که او را به خاک سپردی اما حسرت‌اش هنوز باقی است. گهگاهی که از کنار آن گورستان رد می‌شوی بوی نم‌ناک گورش به مشامت می‌رسد.
دیدی چگونه به راحتی او را به دیار باقی سپردی؟ آیا از خودت چیزی باقی مانده؟
رویاها یکی پس از دیگری به سراغت می‌آیند. به خودت نیرنگ نزن، خودت هم می‌دانی حالا همه‌جای خانه بوی او می‌آید ولی فراموش نکن و به یاد داشته باش که چیزی نیست.

پدر

تعلیق چیز جالبی است. به خصوص اگر از سال بالا بزند.
معلقم در هوا.
حباب‌هایی هم هست. خُب باشد.
چیز خاصی هم باید در این بین وجود داشته باشد. بماند که هست یا نیست.
هرچند همه‌ و هیچ‌کس از پس آن برنیایند.
تعلیق در هر امری جایز است. به خصوص جایی که هیچ‌کس انتظار آن‌را نداشته باشد.
همانند مرگ ناگهان می‌رسد.
پافشاری نیست بر این موقعیت.

انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان

او همان‌طور که راه می‌رفت، تاکید می‌کرد که انسانی‌ترین رشته‌ی دانشگاهی جهان تیاتر است. به برداشتن قدم‌های بعدی‌اش شک ‌کرد.
در همین هنگام این شک کم‌کم رشد کرد. آن‌قدر در ذات اقدس‌اش نفوذ کرد که بازایستاد.
صورت‌اش رنگ باخت و شک او را به تنهایی فراخواند.
از تنهایی به کفر آمد و کفر گفت.
بله! او یک خاین ِ کافر شده بود.