فردا که تو نباشی، حضور من هیچ است.
بحران
سادگی
پریشان
روزی خواهم رفت که ندانم چرا خواهم رفت. یقین دارم که ناتمام خواهم رفت. زیبایی بوم نقاشی به همین ناتمامی طرحاش است. شاید بدون رنگ باشد شاید نیمه رنگی.
دردهایم را بر دوشم خواهم گذاشت و زاری کنان از تپههای برزخ بالا خواهم رفت. بر پناه تو خار چشمهایت را تاجی کنم و برسر گذارم.
خندانام و ساقی آسمانها گریان.
کجایی؟
نیستی بر تمام هستی سایه انداخته. پوچی بر همه فراگرفته. گویا فروپاشی نزدیک است. روزی که قاشقِ سبز پلاستیکی خرد شد؛ برق از چشمانم رفت، سیاهی همه جا را گرفت.
آوایی به گوش نمیرسد، ایماژی به چشمها نمیآید.
چرا؟
آفتاب، سرد، دیوانه.
مردار غرور
دیگه نیستم خروس، ایندفعه خرم / بازم از حرفات اگه گول بخورم*
<h۶>* خروس زری پیرهن پری – احمد شاملو</h۶>
مورچهی کوچک – یک
چون فقط دانهی افتاده را هزار بار دوباره برمیدارد دلیل بر احمق بودناش نیست. همانند دیگرانی نیست که یک خط را هزار بار، بیمفهوم، میکشند.
سربازی نیست که لبهایش را بههم دوخته باشند و کور وکرش کرده باشند.
مورچهی کوچک به اندازهی یک دنیا سرمست است. سرمستی که راه راست ندارد.
شرمسارم
قلبم میزند. قلبم تند میزند.
بهار
به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
بحران
دیوار دفاعی و اسمها،
من همیشه میدوم.


