پیدایش تو

دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.

تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.

مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.

بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.

سلام، دوباره

تهران! من را ببخش. این پوزش من برای غربِ آینده هم استمرار دارد.

اکنون اما پوزش من را بپذیر، تهران.

دوستان! پوزش من را بپذیرید. گناه بر همه‌ٔ جسم‌ام سایه افکنده.

خستگی بر روح‌ام من را می‌کشد؟