مینویسم چون نیستم.
من زمین خوردم. آه! ای زمین!
ای زمین!
زمین من.
آسمان و نیستی.
پوچی و فلسفه.
لگد زدن به هر آنچه خوب بود.
و این است میراث من.
آه! ای زمین!
خداحافظ بریتانیا
آسمان، سبز فرش شده بود
و گاوهای قهوهایی رنگی که در مرغزار زمزمه میکردند تمامی فعلها را.
خودنماییدن.
این نخستینبار بود که آسمان سبز فرش شد.
این عکاس عکس نمیگیرد
کیفاش را نگاه میکند و دوربیناش را به دست نمیگیرد.
هنوز، این کم است.
من خطرناکترینها را هم آزمودم
سپس آزادانه گریستم.
خداوند مرد.
حالا به تو میگویم؛
تو بی ارزشترینی،
تو در ذهن پریشانحالان و درماندگانی
به یقین تو وجود نداری.
از این اطمینان لذت میبرم.
ذهن سیال
و بوی عود.
این بود زندگی؟
بخشیدم آنرا به در راه ماندگان.
————————————————–
پینوشت: دیروز پنجشنبه بیستوهفتم تیرماه هشتادوهفت جمعی از دوستان بلاگنویس [نامها محفوظ است] به پوچی لبخند زدند. این یکی را هم بخشیدم.