سادگی

آن چیزی که در این ایماژ می‌بینم به شدت خرد است. خردی از ما ست نه صورت زیبای شما.

فردا نیست. امروز چیزی نبود. دیروز که به حقِ نگرانی تو همه نابود شدند.

ای فریادها بیایید که سال‌ها تنها پژواک شما را در ذهن تجسم کرده‌ام.

به سادگی نشد.

به گرما نشد.

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.

پریشان

روزی خواهم رفت که ندانم چرا خواهم رفت. یقین دارم که ناتمام خواهم رفت. زیبائی بوم نقاشی به همین ناتمامی طرح‌اش است. شاید بدون رنگ باشد شاید نیمه رنگی.
دردهایم را بر دوشم خواهم گذاشت و زاری کنان از تپه‌های برزخ بالا خواهم رفت. بر پناه تو خار چشم‌هایت را تاجی کنم و برسر گذارم.
خندان‌ام و ساقی آسمان‌ها گریان.
کجایی؟
نیستی بر تمام هستی سایه انداخته. پوچی بر همه فراگرفته. گویا فروپاشی نزدیک است. روزی که قاشقِ سبز پلاستیکی خرد شد؛ برق از چشمانم رفت، سیاهی همه جا را گرفت.
آوایی به گوش نمی‌رسد،‌ ایماژی به چشم‌ها نمی‌آید.

مورچه‌ی کوچک – یک

چون فقط دانه‌ی افتاده را هزار بار دوباره برمی‌دارد دلیل بر احمق بودن‌اش نیست. همانند دیگرانی نیست که یک خط را هزار بار، بی‌مفهوم، می‌کشند.

سربازی نیست که لب‌هایش را به‌هم دوخته باشند و کور و‌کرش کرده باشند.

مورچه‌ی کوچک به اندازه‌ی یک دنیا سرمست است. سر‌مستی که راه راست ندارد.