نوای بیمارستان را دوست دارم.
به یادآوردن هیچ را دوست دارم.
تو را دوست دارم.
رازها را دوست دارم.
گذشتهها را دوست دارم.
فدای تو همه دوست داشتنیهایم.

نوای بیمارستان را دوست دارم.
به یادآوردن هیچ را دوست دارم.
تو را دوست دارم.
رازها را دوست دارم.
گذشتهها را دوست دارم.
فدای تو همه دوست داشتنیهایم.

روزی خواهم رفت که ندانم چرا خواهم رفت. یقین دارم که ناتمام خواهم رفت. زیبائی بوم نقاشی به همین ناتمامی طرحاش است. شاید بدون رنگ باشد شاید نیمه رنگی.
دردهایم را بر دوشم خواهم گذاشت و زاری کنان از تپههای برزخ بالا خواهم رفت. بر پناه تو خار چشمهایت را تاجی کنم و برسر گذارم.
خندانام و ساقی آسمانها گریان.
کجایی؟
نیستی بر تمام هستی سایه انداخته. پوچی بر همه فراگرفته. گویا فروپاشی نزدیک است. روزی که قاشقِ سبز پلاستیکی خرد شد؛ برق از چشمانم رفت، سیاهی همه جا را گرفت.
آوایی به گوش نمیرسد، ایماژی به چشمها نمیآید.

پائیز است و بهار پنهان. برگی ریزانی نیست. فصلی نیست وقتی تو نیستی.
من نیستم.
مدام یادم میرود از خودم بپرسم «چرا؟»
تنها رمز همین است. چرا؟
ولی چرا نمیپرسم چرا؟
چرا؟
دیر نشود.
شاید دیر نشود.