درمان

دراین کاروانسرای، بمیر!

بمان در این کاروانسرای،

بمان در این مقصد نهایی.

بیابانی شرجی بیش نیست بیرون از این کاروانسرای.

مردن رمز هر کس نیست.

مردن کار هر مَرد نیست.

ماندن کار بشریت نیست.

جرأت برای همه نیست.

خون و خاک از جبرائیل تا اکنون با هم بسته شده‌اند.

دریای ابدی به رنگ خون در انتظار توست.

کاروانسرای ما جای هر کس نیست.

خانه‌ای پوشالی بر فراز درّه‌ای نیست.

چشمان همیشه بسته رمز آرامش ماست.

صدایت را نشنوند مبادا که این رمز هلهله گویان در این دشت پخش شود.

مبادا چشمان‌ات را در این جمع ببندی که بفهمند رازت را.

نجوا کن رمز چشمان بسته‌ات را در این کاروانسرای، تا بگویم داستان ابدی‌ات را.

باید

سهم من از این جهان واگن‌های کند است.

سهم دیگران آینده‌ای پر از واگن‌های پرشتاب، روزهای روشن وجهانی سبز.

به من فکر نکن. به نیستی من فکر نکن.

نیستی که دیگر فکر نیست.

من از ازل نیست بودم و نبودم.

فکر نبودم.

نبودم.

هیچی‌ای من نابودی نیست، هیچ‌ام، نیستی‌ای ست.

کجایی؟

سهم من هیچ از همه‌چیز ست.

سهم دیگران، همه‌چیز.

نیستی و هیچی. این است جهان پوچ من.

کجای‌ام؟

فدای همهٔ هستیِ تو نیستیِ من.

به من فکر نکن؛ همان رود خشکی‌ست بر هسته‌ی هیچ.

جان پر از خالی من در غزه و تهران است.

فدای همه‌ی اشک‌های پر امیدتان شوم.

جای چشمان من دایره‌های پوچی است بی سود.

فدای نوای گریه‌ها‌ی معصوم‌تان.

چشم‌هایتان کجاست؟ خاور یا باختر؟

نیستی‌ام نمی‌گذارد بگدازم.

این نسوختن جان مرا گداخته‌تر از خورشید کرد.

کجاید؟

همین نیستی من فدای دیگران.

فرمان تو

هیچ هستم. در این بیابان، در این شرجی آهسته آهسته هیچ‌تر می‌شوم.
زنده نیستم، قارچ‌های سمی مرا نوای یار می‌دهند. به عشق پوچی دوان دوان می‌روم به فرمان آن‌ها.
کجایی؟ تو نتوانی پیدایم کنی چون من هیچ‌ام.
خمارم. خمار هیچ بین ما.
بین فاصلهٔ ما پر از پوچی ست.
نوایت می‌نوازد قارچ‌های سمی درون‌ام را.
مخمر شوند به ندای تو، به هوای تو، به بوی تو.
دوان دوان فرمان شوم به سوی تو.

سادگی

آن چیزی که در این ایماژ می‌بینم به شدت خرد است. خردی از ما ست نه صورت زیبای شما.

فردا نیست. امروز چیزی نبود. دیروز که به حقِ نگرانی تو همه نابود شدند.

ای فریادها بیایید که سال‌ها تنها پژواک شما را در ذهن تجسم کرده‌ام.

به سادگی نشد.

به گرما نشد.

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.

پریشان

روزی خواهم رفت که ندانم چرا خواهم رفت. یقین دارم که ناتمام خواهم رفت. زیبائی بوم نقاشی به همین ناتمامی طرح‌اش است. شاید بدون رنگ باشد شاید نیمه رنگی.
دردهایم را بر دوشم خواهم گذاشت و زاری کنان از تپه‌های برزخ بالا خواهم رفت. بر پناه تو خار چشم‌هایت را تاجی کنم و برسر گذارم.
خندان‌ام و ساقی آسمان‌ها گریان.
کجایی؟
نیستی بر تمام هستی سایه انداخته. پوچی بر همه فراگرفته. گویا فروپاشی نزدیک است. روزی که قاشقِ سبز پلاستیکی خرد شد؛ برق از چشمانم رفت، سیاهی همه جا را گرفت.
آوایی به گوش نمی‌رسد،‌ ایماژی به چشم‌ها نمی‌آید.

غرب! غرب! – ۲

می‌گذرد این روزهای برهنه؛ چرا متوجه نیستی که تو را به که و مه واگذار کردند.
فراموشی سرمایهٔ ماست. آن روزی که به یاد بیاوری نفس گرم‌ام بر روی پیشانی‌ات نوازش‌ات می‌داد دودمان‌مان به باد خواهد رفت.
چشم‌های ساکت‌ات رازهای نهفته و نگفته دارد.
چرا نگقتی فرار راه چارهٔ ماست؟
ماندم و روح‌ام را به هیچ‌کس نفروختم.
شیطان بارها دور من می‌چرخید و من دل‌نگران از دوری تو.
پیام تو تا میلاد خورشید ادامه داشت.
دیدی چه زود غرب زده شدم؟
پایان من مردن خورشید نیست؛ نخستین روز شادمانی همگان باشد روزی که نباشم.
هیچ‌ و پوچ‌ام.
در بحرالمیّت پرشور غلت می‌خورم.
همه روزم فدای یک اخم تو.
چیزی به تن ندارم و تمام افکارم پیداست.
از سر تا پا بی انتهایم.
پنهان بودن اجباری رسم دیرینهٔ ماست.

برای

مدام یادم می‌رود از خودم بپرسم «چرا؟»

تنها رمز همین است. چرا؟

ولی چرا نمی‌پرسم چرا؟

چرا؟

آموزش

دامن ندارم. چرخ می‌زنم در این برهنگی.

کجایی؟

گیج‌ام و چرخ می‌زنم. کجایی؟

رویاهای واقعه

تنازی می‌کند در برهوت پرشکوه من.
غم از ریشه‌های خشکیده‌ی تن‌ام تراوش می‌کند.
می‌زند، می‌کوبد. بی انتها، در سکوت چین‌هایم روان می‌کند سراب نزدیکی‌اش.
می‌دانم!‌ این ناشناخته‌ی پلید تنها ذخیره‌های اشک من را می‌جوید.

بالاتر

دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.
تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.
مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.
بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.

 

یونگ

ای نادیده من! من را بینا کن.
چشمان ام را به حق مریم مقدس (ع) که به خاطر مشکل فنی نیم فاصله ندارد و متعلق به من نیست، بازگشا.
مهم این است که نادیده ی من در جشن و سرور باشد. مهم نیست  که من در آن نقطه ی خاص قرار ندارم. من در جایی قرار دارم که باید بسوزم. چه دلیل که این جا باید سوخت.
فراوانی در هر چیزی هست. حتی لبخند بی دلیل دشمنان که موجب تاسف ماست. ولی نادیده ی من برای لبخند هزاران دلیل دارد.

تخت تاج‌گذاری

ببین! بخوان! گوش کن!

: همه بیرون.
: گفتم همه بیرون.
: خیر! بیرون.
: این‌بار جایی خواهم خوابید که به عقل هیچ‌کس نرسد.
. . .

– «هُما» را آماده کنید.

[podcast]http://www.pej.ir/podcast/sovereignty.mp3[/podcast]

pej-dec-enp-2008-xt