مدام یادم میرود از خودم بپرسم «چرا؟»
تنها رمز همین است. چرا؟
ولی چرا نمیپرسم چرا؟
چرا؟
مدام یادم میرود از خودم بپرسم «چرا؟»
تنها رمز همین است. چرا؟
ولی چرا نمیپرسم چرا؟
چرا؟
دامن ندارم. چرخ میزنم در این برهنگی.
کجایی؟
گیجام و چرخ میزنم. کجایی؟
چون فقط دانهی افتاده را هزار بار دوباره برمیدارد دلیل بر احمق بودناش نیست. همانند دیگرانی نیست که یک خط را هزار بار، بیمفهوم، میکشند.
سربازی نیست که لبهایش را بههم دوخته باشند و کور وکرش کرده باشند.
مورچهی کوچک به اندازهی یک دنیا سرمست است. سرمستی که راه راست ندارد.
آنقدرها هم که فکر میکردم تابستان اذیتم نمیکند. شاید هم من تغییر کردهام. شاید هم تابستان اینجا متفاوت است.
البته باید گفت که تابستان و کلا آب و هوای اینجا متفاوت است. رطوبت هوا آنقدر زیاد است که تمام مدت بدنام نمناک است، موهایم هم وزوز شده. هیچوقت فکر نمیکردم که به رطوبت هوا تا این اندازه عادت کنم. اصلا برای مهم نیست.
با همهی اینها آفتاب را دوست دارم. روزهای طولانی را دوست دارم. آفتاب چرکهای زندگی را خشک میکند.
بگذار خشک شود هرآنچه که چرکآلود است.
دیوانه شو،
دیوانه شو.
او همانطور که راه میرفت، تاکید میکرد که انسانیترین رشتهی دانشگاهی جهان تیاتر است. به برداشتن قدمهای بعدیاش شک کرد.
در همین هنگام این شک کمکم رشد کرد. آنقدر در ذات اقدساش نفوذ کرد که بازایستاد.
صورتاش رنگ باخت و شک او را به تنهایی فراخواند.
از تنهایی به کفر آمد و کفر گفت.
بله! او یک خائن ِ کافر شده بود.
